تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 100

مساهمون:

ص١٠٠
ابو الحسن فردا صبوحى خواهيم زد ، شب پيش ما بمان . گفتم : ماندن نتوانم ولى فردا بامداد نزد تو خواهم آمد . مرا گفته بود كه فردا چه غذايى مهيا خواهد كرد . بر اين نهاديم و من به خانهء خود آمدم و طبّاخ خود را فرا خواندم و گفتم تا همان طعامها را كه او گفته بود بپزد . او طعامها را مهيا كرد من نيمه‌هاى شب از خواب برخاستم و هر چه توانستم خوردم و دستهاى خود شستم و مركبم را زين كردند . در اين حال رسولان او بيامدند و مرا بردند . مرا گفت : به جان من سوگند آيا طعام خورده‌اى ؟ گفتم : پناه بر خدا ، من از نزد تو پيش از غروب آفتاب رفتم و اكنون نيمهء شب است ، چه وقت طعام مهيا كرده و خورده‌ام . از غلامانت بپرس كه مرا در چه حالى ديدند ، غلامان گفتند : لباس بر تن پوشيده و منتظر بود تا استرش را زين كنند . او خوش‌دل شد . مرا گفت : با او غذا بخورم ، اگر خورده بودم خونم را مىريخت كه عادت او چنين بود . خوردن او به پايان رسيد و ما به كار آب نشستيم و من چند رطل نوشيدم . سپس مرا گفت كه براى او بخوانم ، خواندم . بسى شادمان شد . چون ديدم كه شراب در او اثر كرده گفتم : سرور من تو به غناى من شادمان شدى من به چه چيز شادمان شوم . گفت : غلام دوات و كاغذ بياور . او بياورد نامه‌اى نوشت و پيش من انداخت . نامه برگرفتم و سپاس گفتم . حواله به صرافى بود به مقدار پانصد دينار . من باز هم خواندم چون به طرب آمد ، بيشتر طلب كردم . پنج جامه هم به من خلعت داد ، سپس فرمان داد تا هر چه در نزد اوست از وسائل بخور و عطر به من دهند و خود بر بالش تكيه داد . مردم از مجلس او برخاستند . صبح دميده بود و من هم از سراى او چون دزدان بيرون آمدم . غلامى از پى من بيامد و جامه‌ها و آن چيزها مىآورد . به خانهء خود رسيدم ، قدرى خوابيدم و رهسپار دكان صراف شدم . صراف در نامه نگريست و گفت : به نام شماست ؟ گفتم : آرى ، گفت : مىدانى كه ما از هر دينار يك درهم كم مىكنيم . گفتم مضايقه‌اى نيست . صراف مرا شناخته بود ، گفت همان جا بنشين تا ظهر كه با هم به خانه رويم . من همان جا نشستم . گفت : دينارها را بدون آنكه چيزى از آن بكاهم به تو مىدهم ولى بايد كه شب نيز نزد من بمانى . گفتم : مىمانم . پس نامه در آستين نهاد و به كار خود پرداخت . نزديك به ظهر غلامش با استرى بيامد و ما به سراى او رفتيم . سرايى بس مجلل بود با چند كنيزك رومى . آنگاه خود برفت و در جامه‌اى چون جامهء شاهان بيامد و طعامى نظيف و لطيف و خوشبوى و خوش‌طعم بياوردند . من آن شب را نزد او ماندم . روز ديگر بامدادان دو كيسه به من داد يكى پر از دينارها و يكى پر از