نمىدهى . گفتم كتاب تو بزرگ است من كتابى براى كودكان درست كردهام . گفت : با من بيا تا نزد ابو نصر دوست و مصاحب اصمعى برويم . با او به راه افتادم . در راه كه مىرفتيم گفت : شعرى از ابو نصر پرسيدهام ، جوابى داده كه مرا راضى نمىكند . آيا باز هم از او بپرسم . گفتم : چنين مكن كه او جوابها حاضر دارد كه پارهاى از آنها را به تو گفته است .
چون بر او درآمديم او را از معنى بيت پرسيد . گفت : اى آن كاره مرا در اين مسئله بيست جواب است . او شرمنده شد و ما بيرون آمديم . به او گفتم : ديگر در اينجا درنگ مكن . از سرّ من رأى بيرون رو و به هر چه نيازت افتاد براى من بنويس تا از او بپرسم و به تو بگويم .
اصمعى مىگفت : جز ابو نصر كسى سخن مرا از سر صدق روايت نمىكند . او امين و ثقه است .
از آثار ابو نصر است : كتاب الشجر و النبات ، كتاب اللّبأ و اللّبن ، كتاب الابل ، كتاب ابيات المعانى ، كتاب اشتقاق الاسماء ، كتاب الزرع و النخيل ، كتاب الخيل ، كتاب الطّير ، كتاب ما يلحن فيه العامّة و كتاب الجراد .
حمزه در كتاب اصفهان گويد : چون خصيب بن اسلم [ 1 ] ، ابو محمد باهلى دوست و همصحبت اصمعى را به اصفهان فرا خواند او مصنّفات اصمعى ، و اشعار شاعران جاهلى و اسلام را كه نزد اصمعى خوانده بود با خود به اصفهان برد . ورود او به اصفهان بعد از سال 220 بود . چند ماه در آنجا درنگ كرد . سپس از آنجا عازم حج شد . و بر عبد الله بن حسن در آمد . از او خواست كه كسى را به او بشناساند تا دفترهاى خود را به او سپارد تا بازگردد و او به محمد بن عباس اشارت كرد . كه مؤدّب فرزندان عبد الله بن حسن بود و مردى مقبول القول بود . باهلى دفترهاى خود را تسليم او كرد و بيرون رفت . محمد بن عبد الله از آن نسخهها به مردم داد . چون باهلى بيامد قيامت برپا كرد . سپس نزد عبد الله بن حسن رفت و گفت اميد آن داشته كه خود از آن دفترها سودى حاصل كند . عبد الله بن حسن از مردم شهر ده هزار درهم براى او گردآورد . خصيب نيز بيست هزار درهم به او رساند . باهلى بگرفت و به بصره بازگشت .
72 - احمد بن حارث بن مبارك خراز [ 2 ]
وى ابو جعفر كنيه داشت . راوى ابو الحسن مداينى و عتّابى بود . فراوان روايت مىكرد و
هامش
[ 1 ] بغية الوعاة : خصيب بن سالم .
[ 2 ] الفهرست : 117 ، تاريخ بغداد 4 : 122 ، الوافى 6 : 297 .