تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 99

مساهمون:

ص٩٩
يحكى خدود الخرائد * و مسمع يتغنّى من آل يحيى بن خالد * أنّ المضيع لهذا نزر المروءة بارد
پس از لحظاتى محفّهء محبّره را ديدم كه غلامانش مىآوردند . من بر در خانه نشسته بودم . آمدنش را سبب پرسيدم . گفت : تو خود مرا فرا خواندى . محبّره به سراى من در آمد و جز حصيرى هيچ نديد ، گفت يا ابا الحسن اين فقر و بينوايى شديد است . پس به خانه‌اش فرستاد تا فرش و ديگر اثاثهء خانه بياوردند و خوردنى و نوشيدنى حاضر آوردند و ميوه‌ها و بخورها و سپس آن روز و شب را در آنجا ماند و به آواز غناى من باده مىنوشيد . يكى از زنان مغنيه را كه خود تعليم داده بودم حاضر كردم روز ديگر هزار درهم و بسته‌اى از جامه‌هاى فاخر بر جاى نهاد و به محفّهء خود بنشست و برفت . پيش از آنكه از در بيرون رود گفت : يا ابا الحسن خانه‌ات را حفظ كن كه هر چه آورده‌ام همه از آن توست . و غلامان را از خانه بيرون فرستاد . سپس در را بست و دور شد . جحظه چندان پايبند امور دينى نبود ، ماه رمضان روزه نمىداشت و در نهان مىخورد . گاه نانى مىدزديد و براى خوردن آن به مستراح مىشتافت ، روزى كه او را ديدند پرسيدند : چه مىكنى ؟ گفت : براى كرمهايى كه گرسنه‌اند نان خرد مىكنم . ابو على محسّن بن محمد بن على حكايت كرد كه حسن بن مخلّد كريم‌ترين مردم بود در بذل مال ولى از بخيل‌ترين آنان در دادن طعام . نديمان و يارانش بر سفرهء او حاضر مىشدند ولى هيچ يك از آنان جرئت نداشت كه از غذايى خود را سير كند . وقتى سفره را برمىداشتند آنها دستهاى خود بر ريش مىماليدند يعنى دست به غذا نزده‌اند و در اين باب داستانهاى عجيبى از او حكايت كرده‌اند . از جمله جحظه گويد كه من با يك بار نخوردن طعام از حسن بن مخلّد پانصد دينار و پانصد درهم و پنج جامهء فاخر و بسى عطرها و بخورها گرفته‌ام . گفتند : چگونه ؟ گفت : حسن بن مخلد در دادن طعام بخيل بود و در بذل مال سخاوتمند . گاه بندگانش را نبيد مىنوشانيد و سپس به خوردن طعام دعوتشان مىكرد ، هركس طعام مىخورد او را مىكشت و هر كه بدون خوردن طعام شراب مىنوشيد از مال خود بهره‌مندش مىساخت . روزى نزد او بودم . مرا گفت : يا