موثق بود . شعر نيز مىسرود . از موالى منصور بود . به روايت مرزبانى در ماه ذوالحجهء سال 257 وفات كرد . او در باب كوفه مىنشست و در همان جا به خاك سپرده شد .
بعضى نيز سال وفات او را 259 نوشتهاند . مرزبانى در المقتبس گويد كه منصور در طلب كسانى بود كه آنان را دربانى دهد . او را گفتند كه شايستهء اين كار مردمى هستند فرومايه و پست فطرت و سخت روى و درشتخوى و اينان را بايد در ميان بردگان يمامه يافت .
فرمود تا دويست غلام از مردم يمامه خريدند . بعضى را سمت دربانى داد . از آنان كه باقى ماندند خلّال جدّ ابو العيناء محمد بن قاسم بن خلّال بود و ديگرى حسّان بن ابراهيم بن عطّار ، جدّ احمد بن حارث خراز .
ابو بكر خطيب [ 1 ] گويد : خراز صاحب فهم و معرفت بود و در روايت صدوق . همه كتابهاى مدائنى را از او سماع كرده بود . وى از مردم بغداد بود . سكّرى و ابن ابى الدنيا و ديگران از او روايت كردهاند . وى سرى بزرگ و ريشى انبوه و بلند و منظرى زيبا داشت و دهانى فراخ . حرف سين و راء را نيكو ادا نمىكرد . يك سال پيش از مرگش ريش خود را خضاب كرد تا به رنگ سرخ در آمد . سبب پرسيدند ، گفت : شنيدهام كه چون نكير و منكر بالاى سر مردهاى آيند كه خضاب كرده است ، منكر به نكير گويد ، رهايش كن و از او دور شو .
هنگامى كه بغاى ترك ، باغر ترك را كشت و تركان بر مستعين بشوريدند مستعين بيمناك شد و از سرّ من رأى به بغداد آمد و اين واقعه در محرّم سال 251 بود . احمد حارث چنين گفت [ 2 ] :
لعمري لئن قتلوا باغرا * لقد هاج باغر حربا طحونا
و فرّ الخليفة و القائدان * بالليل يلتمسون السّفينا
و حلّ ببغداد قبل الشّروق
هامش
[ 1 ] م : خزار . تاريخ بغداد 4 : 123 .
[ 2 ] حاصل معنى : به جان خودم سوگند كه چون باغر را كشتند ، باغر جنگى سخت به راه انداخته بود . خليفه و دو سردارش شبانه كشتى خواستند و گريختند . او پيش از طلوع روز به بغداد درآمد و به آنها آن رسيد كه نمىخواستند . كاش كشتى به نزد ما نمىآمد يا خدا كشتى و راكبان آن را غرق مىكرد .