كه پايتختشان را بگرفت و بر ميراث اسلافشان مستولى گرديد . در اين احوال راشد به يكى از كاروانها تعرض كرد . او را گرفتند و به پيشگاه سلطان بردند . سلطان فرمان داد حكم خدا دربارهء او اجرا شود راشد خشمگين شد و از آنجا برفت كه به دوست خود يعقوب بن خلوف پيوندد . يعقوب بن خلوف مرده بود و پسرش عبد الرحمان به جاى او نشسته بود . عبد الرحمان حق پدر را در رعايت جانب دوستش راشد ادا نكرد و ميان آن دو روزى مشاجرهاى حادث شد و سخنان درشت گفتند .
ناگاه عبد الرحمان فرمان داد راشد و قومش را زير ضربات نيزه گيرند . راشد كشته شد و مغراوه گريختند و به ثغور دور دست پيوستند و شلف از آنان تهى شد . آن سان كه گويى هرگز در آنجا نبودهاند . از آن ميان منيف و فرزندان و يغرن به اندلس رفتند تا در زمرهء مجاهدان در مرزهاى اسلامى خدمت كنند و هنوز هم اعقابشان در آن سرزمين زندگى مىكنند . بقايايى از متوسطين آن قوم در پناه موحدين زيستن گرفتند و در سپاه ايشان صاحب شوكت و اعتبارى شدند . آنان نيز از ميان رفتند . على بن راشد را كه كودكى بيش نبود نزد عمهاش در قصر بنى يعقوب بن عبد الحق بردند و آن زن او را تحت كفالت خود گرفت . فرزندان منديل خود را به مواطن بنى مرين افكندند آنان نيز به نيكويى پذيرا آمدند و به آنان زن دادند و از آنان زن گرفتند تا آنگاه كه سلطان ابو الحسن على بن عثمان مرينى بر مغرب اوسط دست يافت و دولت آن زيان را برافكند و زناته را وحدت كلمه پديد آمد تا سال 749 كه حادثه قيروان و شكست او پيش آمد و ما از آن ياد نموديم .
بلاد اطراف ، سر به شورش برداشتند و هر كس خواستار تصرف ملك خويش گرديد . در اين ميان على بن راشد بن محمد بن ثابت بن منديل بر بلاد شلف تاختن آورد و آنجا را بگرفت و مليانه و تنس و برشك و شرشال را در تصرف آورد . سلطان ابو الحسن از آن ورطه كه در افريقيه دچار آن شده بود نجات يافت و از آن حادثه كه در سواحل بجايه براى او پيش آمد برهيد و به الجزاير شد .
چون استقرار يافت آهنگ تصرف بلاد از دست رفتهء خويش نمود نخست نزد على بن راشد كس فرستاد و خدمات خويش در حق او را به يادش آورد . على بن راشد پيام داد بدان شرط از ملك قوم خود در شلف به يكسو خواهد رفت كه سلطان او را بر ضد بنى عبد الواد يارى دهد . سلطان ابو الحسن اين شرط را نپذيرفت . پس از او رويگردان شد و به بنى عبد الواد گرويد . آنان در تلمسان دعوى استقلال كرده بودند . على بن راشد ، بنى عبد الواد را بر ضد سلطان ابو الحسن يارى نمود . سلطان از الجزاير لشكر بر سر ايشان برد . دو لشكر در شربوبه [ 1 ] در سال 751 روياروى شدند . صفوف لشكر سلطان ابو الحسن درهم ريخت و سپاهيان روى به گريز نهادند و پسرش الناصر نيز به هلاكت رسيد .
سلطان راه صحرا در پيش گرفت و از آن راه به مغرب اقصى رفت و ما در اين باب سخن خواهيم گفت .
هامش
[ ( 1 ) ] به صورتهاى شدبونه و شدبويه و شريويه هم ضبط شده است .