تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 524

مساهمون:

ص٥٢٤
خشنودى نمود . آنگاه زبان برگشادم كه از خود و يارانى كه در آن مجلس بودند ، سخن بگويم . گفتم : خدا امير را يارى دهد . سخنى دارم كه بايد در نزد تو بيان دارم . گفت : بگو . گفتم : من در اين بلاد گرفتار دو غربت هستم . يكى دورى از مغرب كه وطن من است و در آنجا نشو نما يافته‌ام ديگرى دورى از مصر كه ياران من در آنجايند . اكنون در سايهء لطف تو هستم . اميدم آن است كه راى تو در حق من چيزى باشد كه مرا در اين غربتها تسلى بخشد . گفت : مىخواهى براى تو چه كنم ؟ گفتم : اكنون غم غربت آنچه را مىخواهم از ياد من برده است . بسا كه تو خود - كه خداوند ياريت دهد . مىدانى كه چه مىخواهم . گفت : از شهر به اردو نقل كن و در نزد من باش شايد به كنه قصد تو پى برم . گفتم : به نايب خود شاه ملك فرمان ده . اشارت كرد كه پذيرفته است . سپاس گفتم و در حق او دعا كردم . گفتم : يك خواهش ديگر دارم . پرسيد : چيست ؟ گفتم جماعتى هستند كه پس از رفتن سلطان مصر در اينجا مانده‌اند . بعضى از قرايند و بعضى از توقيع نويسان و اصحاب دواوين و عمال . اينان اكنون تحت ايالت تو هستند . پادشاه از وجود آنان نبايد تغافل ورزد . زيرا پادشاهى شما بزرگ است و قلمروتان وسيع و نيازتان به اين صنف از مردم بيش از ديگران است . پرسيد : مىخواهى براى ايشان چه كنم ؟ گفتم : امان نامه‌اى برايشان بنويسيد تا دلهاشان آرام گيرد و بر آن اعتماد كنند . كاتب خود را گفت : بر ايشان امان نامه بنويس . من سپاس گفتم و دعا كردم . و همراه با كاتب بيرون آمدم تا مكتوب امان بنويسد . بنوشت و شاه ملك آن را به انگشترى سلطان مهر كرد و من به خانهء خود باز گشتم . چون زمان سفرش نزديك شد و از شام عزم حركت نمود ، روزى بر او داخل شدم . چون مراسم معمول به جاى آورديم ، روى به من كرد و گفت : در اينجا استرى دارى ؟ گفتم : بلى . پرسيد خوب است ؟ گفتم : بلى . گفت : آن را ميفروشى ؟ من مىخرم . گفتم : خدا امير را يارى دهد ، چون من به چون تويى چيزى نفروشد . آن را و صد همانند آن را اگر داشته باشم تقديم خواهم كرد . گفت : مىخواهى در عوض آن به تو احسانى كنم . گفتم : ديگر چه احسانى هست كه در حق من نكرده باشى . مرا بر كشيده‌اى و در مجلس خويش در جاى خواص خود نشانده‌اى و كرامت و خير خود مرا ارزانى داشته‌اى از خداى مىخواهم تو را جزاى خير ارزانى دارد . ساكت شد . من هم ساكت شدم . من در مجلس نزد او بودم . استر را آوردند و من ديگر آن را نديدم . روز ديگر نزد او رفتم . مرا گفت : به مصر مىروى ؟ گفتم : خدايت ياريت دهاد جز ديدار تو به چيزى رغبت ندارم . تو مرا مأوا دادى و در سايهء كفايت خود گرفتى . اگر سفر به مصر در خدمت امير باشد ، آرى ، و گر نه مرا بدان رغبتى نيست . گفت : نه ، تو به نزد زن و فرزندت برو . سپس روى به فرزند خود كرد كه براى سركشى كردن به اسبان به شقحب مىرفت و با او به گفتگو پرداخت . قاضى عبد الجبار كه مترجم ما بود گفت : سفارش تو را به فرزندش مىكند . من دعايش كردم . سپس