صاحب مصر در آنجا مانده بود از اموال و چارپايان و خيمهها برگرفت به مصادرهء مردم شهر پرداخت و اموال بسيار بستد . آنگاه دست به تاراج شهر گشود و هر چه مال و متاع بود بربود . و آتش در برخى قماشها و چيزهاى ديگرى كه نمىخواستند زدند . شعلههاى آتش به ديوارهاى خانهها رسيد و ستونهاى چوبى آنها خانهها يكى پس از ديگرى آتش گرفت و دامنهء آتشسوزى به جامع اعظم رسيد . شعله در سقف گرفت . آن سان كه سقف و ديوارها فرو ريخت . و اين عملى بود در نهايت شناعت و قباحت . گردش كارها به دست خداوند است با خلق خود هر چه بخواهد مىكند و در ملك خود به هر گونه كه خواهد فرمان مىراند .
در ايامى كه من نزد سلطان تيمور بودم ، روزى كه مردم قلعه را امان دادند ، مردى از اعقاب خلفا از ذريه الحاكم عباسى كه الظاهر بيبرس در مصر به خلافت نشانده بود نزد سلطان آمد و از او خواست كه در حق او به عدالت حكم كند و گفت منصب خلافت از آن اوست چنان كه پيش از اين از آن اسلافش بوده است . سلطان تيمور گفت : من فقها و قضات را حاضر مىكنم ، اگر به نفع تو راى دادند تو را به حقت مىرسانم . آنگاه فقها و قضات را بخواند . مرا نيز در جمع ايشان دعوت كرد ، آن مرد را نيز كه خواستار منصب خلافت بود بياوردند . عبد الجبار گفتش : سخن بگوى . اينجا مجلسى است كه بايد انصاف تو داده شود . آن مرد به سخن آمد و گفت : اين خلافت از آن ما و اسلاف ماست و حديث صحيح هست كه تا دنيا باقى است خلافت از آن آل عباس است و من اكنون از كسى كه اكنون در مصر در اين مقام منصوب است سزاوارترم زيرا پدران من كه از آنان ميراث مىبرم مستحق خلافت بودهاند و اكنون به كسى داده شده كه سندى در دست ندارد . عبد الجبار از هر يك از ما خواست در اين باب رأى خويش بدهيم . همه چندى سكوت كرديم . سپس پرسيد : در آن حديث چه مىگوييد . برهان الدين بن مفلح گفت : حديث صحيح نيست . از من پرسيد تو چه مىگويى ؟ گفتم : كه گفتند حديث صحيح نيست . سلطان تيمور گفت : پس چه عاملى سبب شد كه تا اين زمان خلافت اسلامى به بنى عباس رسد ؟ و روى سخنش با من بود . گفتم : خداوند ياريت كند .
از زمان وفات پيامبر اسلام ( ص ) اين اختلاف در ميان مسلمانان پيدا شده كه آيا بر مسلمانان واجب است ولايت مردى از ايشان كه به امور دين و دينشان قيام كند يا واجب نيست . طايفهاى مىگويند كه واجب نيست . خوارج از اين طايفه هستند . و جماعتى معتقد به وجوب آن هستند . اينان در مستند اين وجوب اختلاف دارند . همه شيعه به حديث وصيت گراييدهاند كه آن حضرت ( ص ) به امامت على بن ابى طالب وصيت كرده است و در اينكه اين منصب از او به كداميك از اعقاب او رسيده است اختلاف بسيار است . اهل سنت اين وصيت را انكار مىكنند و مىگويند مستند اين وجوب اجتهاد است . يعنى مسلمانان بايد مردى از اهل حق و فقه و عدل را بيابند و نظر در امور خود را به او واگذارند .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 522
مساهمون: ابن خلدون
ص٥٢٢