چون فرق علويان متعدد شد . وصيت به زعم ايشان از فرزندان محمد بن حنفيه به بنى عباس رسيد . يعنى ابو هاشم بن محمد بن حنفيه به امامت محمد بن على بن عبد اللّه بن عباس وصيت كرد و داعيان خود به خراسان فرستاد . ابو مسلم براى نشر اين دعوت قيام كرد و خراسان و عراق را گرفت .
شيعيان ايشان به كوفه فرود آمدند و ابو العباس السفاح فرزند محمد بن على ، صاحب اين دعوت را به خلافت برگزيدند . سپس خواستند كه بيعت او به اجماع اهل سنت و شيعه باشد . به بزرگان مسلمانان و اهل حل و عقد امور در حجاز و عراق نامه نوشتند و در اين امر مشورت كردند . همه بدان رضا دادند . شيعه كه در كوفه بود با او بيعت اجماع و اتفاق كرد . ابو العباس برادر خود ابو جعفر المنصور را وليعهد خود قرار داد و منصور آن را به فرزندان خويش واگذاشت همچنين در ميان اين خاندان به ولايتعهدى يا به گزينش اهل زمان خلافت از يكى به ديگرى منتقل مىشد . تا زمان المستعصم باللّه آخرين خليفهء ايشان در بغداد . چون هلاكو خان بر بغداد مستولى شد و او را كشت ايشان بپراكندند . يكى از ايشان به نام احمد الحاكم از اعقاب الراشد به مصر رفت . الظاهر بيبرس كه در مصر فرمان مىراند ، به صلاحديد اهل حل و عقد از سپاهيان و فقها ، او را به خلافت منصوب نمود و اين امر تا اين زمان در مصر در خاندان اوست و خلاف آن دانسته نشده است .
سلطان به آن مرد كه طرح دعوا كرده بود گفت : آيا سخن قضات و اهل فتوا را شنيدى ؟ معلوم شد كه تو حقى در چيزى كه از من مىطلبى ندارى . آن مرد ارشاد شده باز گرديد .
بازگشت از نزد امير تيمور به مصر
هنگامى كه با او ديدار كردم و چنان كه گفتم مرا از باروى شهر فرو فرستادند يكى از اصحاب كه پيش از اين با آن قوم آشنايى يافته بود و از حالشان خبر داشت مرا گفت : بايد هديهاى تقديم كنى هر چند اندك باشد . زيرا به هنگام ديدار با پادشاهانشان تقديم هديه ضرورى است . من از بازار كتابفروشان قرآنى نفيس خريدم و نيز سجادهاى زيبا و نسخهاى از قصيدهء بوصيرى به نام البرده در مدح پيامبر ( ص ) و چهار جعبه شيرينى مصرى اعلا مهيا كردم و به نزد او رفتم . در قصر ابلق بود و در ايوان قصر نشسته بود . چون ديد كه مىآيم برخاست و اشاره كرد كه در طرف راست او بنيشينم . و اكابر جغتاييان در دو سو ايستاده بودند . اندكى نشستم و سپس به مقابلش گرديدم و به آن هدايا كه گفتم و در دست خادمان من بود اشاره كردم و در مقابلش نهادم . بپذيرفت . قرآن را باز كردم ، چون ديد و بشناخت برخاست و آن را گرفت و بر سر نهاد . سپس قصيدهء برده را تقديم كردم . پرسيد چيست و از كيست . هر چه دربارهء آن مىدانستم بيان كردم . سپس سجاده را تقديم كردم . گرفت و بوسيد . آنگاه جعبههاى شيرينى را نزدش نهادم و بر حسب عادت خود از آن خوردم . تيمور آن شيرينى در ميان حاضران مجلس تقسيم كرد . هداياى مرا پذيرفت و اظهار