تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 521

مساهمون:

ص٥٢١
نبود . بختنصر يكى از نايبان پادشاه بود مثل اين ، و اشاره كرد به صفى كه در پشت سرش ايستاده بودند . اشارهء او به پسرخوانده‌اش بود و ما گفتيم كه بعد از پدرش سيورغتمش با مادر او ازدواج كرد . ولى او را در آنجا نديد . آنها كه در صف ايستاده بودند ، گفتند كه بيرون رفته است . سپس روى به من كرد و گفت : بختنصر از كدام طايفه بود ؟ گفتم در ميان مردم اختلاف است . بعضى مىگويند از نبط است و از بقاياى ملوك بابل . بعضى مىگويند از ايرانيان نخستين است . گفت : يعنى از فرزندان منوچهر ؟ گفتم : بلى چنين مىگويند . گفت : مادر منوچهر زن يكى از نياكان ماست . سپس من و ترجمان اين سخن را از او بس بزرگ شمرديم و او را گفتم ، اين يكى از عللى است كه مرا به ديدار او مشتاق كرده است . پادشاه گفت : از اين دو قول كدام يك نزد تو ارجح است . گفتم : رأى طبرى را كه مورخ و محدث ايشان است و كس بر او برترى ندارد . گفت : ما را با طبرى چه كار ؟ كتب تاريخ عرب و عجم را مىآوريم و با تو مناظره مىكنيم گفتم من نيز بر راى طبرى مناظره مىكنم . سخن به پايان رسيد و من خاموش شدم . در اين حال خبر آوردند كه دروازهء شهر گشوده شده و قضات بر طبق اظهار اطاعتى كه كرده بودند و امانى كه به آنها داده شده از شهر بيرون آمده‌اند . تيمور را از ميان ما برداشتند . چون در زانويش عيبى بود - و بر اسب نشاندند . افسار اسب به دست گرفت و راست بنشست . آنگاه در بوقها دميدند و بر كوسها زدند . آن سان كه زمين به لرزه درآمد و به سوى دمشق در حركت آمد . بر تربت منجك نزديك باب الجابيه فرود آمد و در آنجا بنشست . قضات و اعيان شهر به نزد او آمدند . من نيز همراه ايشان بودم . سپس اشاره كرد كه باز گردند و شاه ملك نايب خود را گفت كه آنها را بر حسب وظايفشان خلعت دهد . مرا اشارت كرد كه بنشينم . در مقابل او نشستم . سپس امراى دولتش را كه متصديان امور بنا بودند پيش خواند . پس كارشناسان و مهندسان را حاضر آوردند . و در باب رفتن آب خندق گرد قلعه به گفتگو نشستند . شايد بتوانند به پايمردى صناعت خويش آن منفذ را بيابند كه آب از آنجا نرود . گفتگو به دراز كشيد . آنان بازگشتند . من نيز اجازه خواسته بازگشتم و به خانهء خود در درون شهر رفتم و به نوشتن آنچه در باب بلاد مغرب خواسته بود پرداختم . روزى چند صرف آن شد . نزد او بردم ، از من بستد و به مهردار خود داد كه به زبان مغولى ترجمه شود . سپس محاصرهء قلعه را شدت بخشيد و منجنيقها نصب كرد و نفط اندازان و عراده‌ها به كار داشت و به كندن نقب پرداخت . در ظرف چند روز شصت منجنيق بر پا كردند . همچنين به همان اندازه آلات ديگر . مردم قلعه سخت در تنگنا افتادند و بناى قلعه از هر سو ويران شد . عاقبت امان خواستند . در قلعه جماعتى از خدام سلطان و بازماندگان او بودند . سلطان تيمور ايشان را امان داد و نزد او حاضر شدند . سپس قلعه را خراب كرد و با خاك راه يكسان نمود و پس از آنكه هر چه از