ديدم سفر با فرزند او عاقبتش معلوم نيست و سفر به صفد كه نزديكترين سواحل به ماست مناسبتر است . بعرض او رسانيدم . موافقت كرد و به قاصدى كه از سوى ابن دوات دار حاجب صفد آمده بود ، مرا سفارش كرد . وداع كردم و بازگشتم . با همهء اصحاب و ياران راهى صفد شدم . در راه جماعتى از عشاير آن حدود راه بر ما بگرفتند و هر چه داشتيم از ما بستدند و ما جان برديم و پس از سه روز عريان به روستايى در آن حوالى به نام صبيبه رسيديم . جامهاى مهيا كرديم و رهسپار صفد شديم . روزى چند در آنجا مانديم . در اين احوال يكى از كشتيهاى ابن عثمان سلطان روم برسيد . در آن كشتى رسولى از سوى پادشاه مصر بود كه به نزد تيمور رفته بود . اكنون باز مىگشت . با آن كشتى به غزه آمديم . و از آنجا راهى مصر شدم . در ماه شعبان همان سال ، يعنى سال 803 به مصر رسيديم . سلطان مصر از درگاه خود سفيرى نزد امير تيمور فرستاده بود تا به پيشنهاد صلح او پاسخ مثبت دهد . اين رسول بعد از من رفته بود . از اين روى بعد از رسيدن من به مصر او نيز باز گرديد .
يكى از ياران خود را نزد من فرستاد كه امير تيمور بهاى استرى را كه از تو خريده بود فرستاده است . بستان . و گفته است كه مىخواهد زير بار دين تو نباشد . گفتم : قبول نمىكنم مگر به اجازهء سلطان كه تو را نزد او فرستاده است . و نزد رئيس دولت رفتم و او را خبر دادم . پرسيد : چرا چنين مىكنى ؟ گفتم : بدون اطلاع شما شايسته نيست . پس از مدتى آن مبلغ نزد من فرستادند . آنكه آن مال آورده بود از نقصان آن عذر خواست و گفت كه همان مقدار به او دادهاند . من خدا را سپاس گفتم كه جان به سلامت برده بودم .
در اين هنگام نامهاى به صاحب مغرب نوشتم و او را از آنچه ميان من و سلطان تتر ، تيمور گذشته بود خبر دادم . و نوشتم كه در شام چه بر سر ما آورده است و در ضمن فصلى در افزودم از اين قرار كه اگر لطف فرموده از حال بندهء خود بخواهيد ، سپاس خدا را كه نيك است . در سال پيش در ركاب سلطانى به شام رفتم و اين در هنگامى بود كه تتر از بلاد عراق و روم با پادشاه خود تيمور به آنجا تاخته بودند و بر حلب و حماة و حمص و بعلبك غلبه يافته آنها را ويران كرده بودند و سپاهيان او مرتكب اعمالى شنيع شده بودند از آن دست كه شنيعتر از آن را كس نشنيده است . سلطان با سپاه خود به سوى دمشق شتافت شايد شهر را از اين بلا برهاند . نزديك به يك ماه در برابر شهر درنگ كرد . سپس به مصر باز گرديد و بسيارى از امرا و قضات خود را در آنجا نهاد . من نيز در شمار بازماندگان بودم . شنيدم كه سلطانشان تيمور از من سراغ گرفته است . ديگر چارهاى جز ديدار با او نداشتم . از دمشق بيرون آمدم و به نزد او رفتم و در مجلسش حاضر شدم . مرا بنيكى بپذيرفت . براى مردم از او امان خواستم . سى و پنج روز نزد او ماندم . هر بامداد و شامگاه به نزدش مىرفتم . سپس مرا باز گردانيد و به وجهى نيكو با من وداع كرد و من به مصر باز گرديدم . استرى را كه من بر آن سوار مىشدم از من طلب كرد و خواست آن را به او بفروشم . من نفروختم بلكه آن را
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 525
مساهمون: ابن خلدون
ص٥٢٥