تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 519

مساهمون:

ص٥١٩
عهده‌دار كار قضا شدى ؟ گفتم : قاضى مالكى يك ماه پيش از مرگ الظاهر مرده بود . يقين داشت كه من مىتوانم در آن مقام محمود به انجام وظيفه پردازم و حق و عدالت را اجرا كنم و از جاه و مقام اعراض جويم . مرا به جاى او گماشت و خود يك ماه ديگر بمرد . اما دولتمردان از من خشنود نمىشدند . از اين رو ديگرى را به جاى من معين كردند و مرا معزول نمودند . پرسيد : پسرت كجاست ؟ گفتم در مغرب جوانى دبير پادشاه بزرگ است . پرسيد : جوانى در وصف مغرب چيست ؟ گفتم : به زبان مردم مغرب يعنى : دور تر . زيرا مغرب شامل سراسر ساحل جنوبى درياى شام مىشود آن بخش كه به اينجا نزديكتر است برقه و افريقيه است . پس از آن مغرب اوسط است شامل تلمسان و بلاد زناته . آنگاه مغرب اقصى شامل فاس و مراكش جوانى يعنى اقصى . پرسيد : پس طنجه در كجاى اين مغرب است ؟ گفتم : در گوشه‌اى ميان درياى محيط و خليجى موسوم به خليج زقاق و آن خليج از درياى شام است . پرسيد : سبته كجاست ؟ گفتم : در مسافتى از طنجه بر ساحل درياى زقاق . از آنجا به اندلس مىروند . به سبب نزديكى راه . از آنجا تا اندلس حدود بيست ميل است . پرسيد : فاس كجاست ؟ گفتم : فاس در كنار دريا نيست ، در وسط تپه‌هاست . پايتخت ملوك مغرب بنى مرين است . پرسيد : سجلماسه كجاست ؟ گفتم : در حد ميان روستاها و ريگستانها در سمت جنوب . گفت : اين اندك مرا قانع نكرد مىخواهم براى من در باب بلاد مغرب چيزى بنويسى ، از دور و نزديكش ، از كوهها و رودهايش از روستا و شهرهايش . آن سان كه گويى به چشم خود مىبينم . گفتم : به اقبال بلند تو به زودى به حاصل آيد . و چون از مجلس بازگشتم به نوشتن پرداختم مختصر وجيزه‌اى در در دوازده كراسهء نيم قطع . سپس خادمان را فرمان را كه از سرايش طعام بياورند . غذايى بود به نام رشته . در تهيهء آن به حد امكان سعى كرده بودند . ظروف را نيز از سرايش آوردند . اشاره كرد به من نيز بدهند . من برخاستم و ظرف آن گرفتم و خوردم و نوشيدم و اظهار لذت كردم . اين كار من به ديده‌اش خوش آمد . سپس نشستم و همه خاموش بوديم . كم كم ترس بر من غلبه يافت . زيرا شنيده بودم كه چه بر سر قاضى القضاة شافعى صدر الدين المناوى آورده بودند . سپاهيانى كه از پى لشكر سلطان رفته بودند ، او را در شقحب اسير كرده باز گردانيده بودند و اكنون در زندان بود و فديه مىخواستند تا آزادش كنند . اين امر سبب وحشت من شده بود . مىكوشيدم سخنى بسازم و او را مورد خطاب قرار دهم و به اين بهانه به تعظيم احوال ملك و دولت او پردازم و بر سر لطفش آورم . آن وقتها كه در مغرب بودم پيشگويان خبر ظهور او را فراوان مىدادند منجمانى كه در قرانات علويين تفحص مىكردند منتظر قران عاشر در مثلثهء هوايى بودند . اين قران در سال 766 اتفاق مىافتاد . روزى در سال 761 در جامع القرويين خطيب ابو على بن باديس خطيب شهر قسنطينه را ديدم ، در علم نجوم مهارت داشت . او را از اين قران كه انتظارش مىكشند ، پرسيدم كه آثارش چيست ؟ گفت : دلالت دارد بر ظهور فاتحى عظيم از جانب شمال
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 519 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى