امان خواهند . تا مگر به خانهها و نواميس مردم تجاوز روا ندارد . در اين باب با نايب قلعه مشورت كردند ، اين راى را نپسنديد و با آن موافقت ننمود . قاضى برهان الدين بن مفلح الحنبلى همراه با شيخ فقراى زاويه بيرون آمدند . امير تيمور گفت اگر وجوه شهر و قضات بيرون آيند امان نامه خواهد داد . آنان از باروى شهر خود را به زمين رسانيدند و به ديدار امير تيمور رفتند . امير آنان را به خوشى بپذيرفت و نامهء امان داد و با دلى پر اميد بازشان گردانيد . اتفاق كردند كه روز ديگر دروازهء شهر بگشايند و مردم به معامله مشغول شوند و امير تيمور به شهر داخل شود و در سراى امارت فرود آيد و زمام كار به دست گيرد .
قاضى برهان الدين گفت كه او سراغ مرا گرفته و پرسيد است كه آيا با سلطان مصر باز گشته يا در شهر مانده است . قاضى گفته بود كه در همان مدرسهاى است كه من هم هستم . آن شب را در تدارك رفتن به ديدار او سپرى ساختيم . در ميان برخى از مردم در مسجد جامع مشاجره دست داد .
بعضى مايل نبودند كه چنين مسيرى در پيش گيريم . اين خبر در دل شب به من رسيد ، از عواقب آن بر جان خويش بترسيدم . سحرگاه بر دروازهء شهر نزد قضات رفتم و خواستم بگذارند از دروازه بيرون روم يا مرا از ديوار بارو به زمين فرستند . زيرا از توهمات آن خبر سخت به وحشت افتاده بودم . آنان نخست ابا كردند ، سپس پذيرفتند و مرا از بارو فرو فرستادند . چند تن از خواص تيمور را و نايبش را كه براى شهر معين كرده بود و شاه ملك نام داشت و از فرزندان جغتاى بود بر در دروازه ديدم . به آنان سلام و تحيت گفتم . آنان نيز مرا سلام و تحيت گفتند . گفتم فداى شما شوم ، گفتند ، فداى تو .
شاه ملك اسبى به من داد و با چند تن از خواص تيمور مرا به نزد او فرستاد . چون بر در ايستادم اجازه داد در خيمهاى كه مجاور خيمهاى بود كه خود در آن مىنشست ، بنشينم . آنگاه مرا بيشتر به او معرفى كردند و گفتند قاضى مالكى مغربى است . تيمور مرا فرا خواند . به همان خيمهء خاص او وارد شدم . او خود به چند متكا تكيه داده بود . طبقهاى طعام در مقابلش مىگذشتند و او به گروههاى مغول كه حلقه حلقه در برابر خيمهاش نشسته بودند اشارت مىكرد . چون داخل شدم سلام كردم و به اشاره تعظيم نمودم . سر برداشت و دستش را به طرف من دراز كرد . دستش را بوسيدم . اشاره كرد كه بنشينم . به جايى كه رسيده بودم نشستم . از خواص خود عبد الجبار بن النعمان از فقهاى حنفى خوارزم را بخواند و ميان من و خود نشاند كه سخنان ما را ترجمه كند . و از من پرسيد : از كجاى مغرب آمدهاى و چرا آمدهاى ؟ گفتم : از بلاد خود براى اداى حج آمده بودم از راه دريا . در روز عيد فطر سال 784 به بندر اسكندريه رسيدم ده روز بود كه الظاهر برقوق بر تخت نشسته بود و نشانههاى شادى بخش آن از باروهايشان پيدا بود . از من پرسيد : با تو چه كرد ؟
گفتم : نيكى بسيار و مقدم من گرامى داشت و مهمان نمود و براى حج راه توشه داد . چون از حج بازگشتم راتبهء من افزون ساخت و من در ظل نعمت او مىزيستم . خدايش بيامرزد . پرسيد چگونه
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 518
مساهمون: ابن خلدون
ص٥١٨