تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 494

مساهمون:

ص٤٩٤
آموختم و بخشى از الموطأ را از او سماع كردم و مرا اجازهء عام داد . عبد المهيمن آن را از استاد خود ابو جعفر بن الزبير ، و او از شيخ خود استاد ابو اسحاق الغانقى و او از ابو القاسم القبتورى و جماعتى از مشيخهء اهل سبته سماع كرده بود كه سلسلهء سندش به قاضى عياضى و ابو العباس العزفى صاحب كتاب الدر المنظّم فى المولد المعظم مىپيوست . ديگر از آنان شيخ ما ابو عبد اللّه الكوسى خطيب جامع اعظم غرناطه بود . برخى از آن كتاب را از او سماع كردم و او اجازهء روايت همهء آن را به من داد . او خود از استاد ابو جعفر بن الزبير از قاضى ابو عبد اللّه بن به كار و جماعتى از مشيخهء اهل اندلس روايت مىكرد و سلسله سندش به قاضى ابو الوليد الباجى و حافظ بن ابى عمر بن عبد البر مىرسد و به اسناد آن دو مىپيوندد . ديگر از ايشان شيخ ما ابو عبد اللّه محمد بن سعد بن برال الانصارى شيخ قرائت در تونس است و پيشواى معلمان كتاب خدا . در نزد او قرآن عظيم به قرائات هفتگانه خواندم و دو قصيدهء شاطبى را در قرائت و رسم ، بر او عرضه داشتم . همچنين كتاب التقصى ابن عبد البر را و جز آن كتب ديگر . او مرا اجازهء عام داد و در الموطأ اجازهء خاص . اين استاد ، اين كتاب را از قاضى ابو العباس احمد بن محمد بن الغمّار و از شيخ خود ابو العباس احمد بن موسى البطرنى به سند آن دو روايت مىكرد . و از ايشان است شيخ ما استاد ابو عبد اللّه محمد بن الصفّار المراكشى ، شيخ قراآت در مغرب بخشى از آن كتاب را در مجلس ابو عثمان پادشاه مغرب از او سماع كردم . ابو عثمان نيز از او سماع حديث مىكرد ابو عبد اللّه مرا اجازه داد . او از شيخ خود محدث مغرب ابو عبد اللّه محمد بن رشيد الفهرى السبتى از مشايخ خود كه از مردم سبته و اندلس بودند . اين در كتب روايات آنان و طرق اسانيدشان آمده است . ولى اكنون به خاطر ندارم . آنچه گفتيم ما را كفايت مىكند و اللّه يوفقنا اجمعين لطاعته و هذا حين ابتدى و باللّه اهتدى . چون مجلس درس به پايان آمد همگان مرا به ديدهء تعظيم و تجليل نگريستند و من در اكثر مواقع براى اداى سلام و تحيت و به روياروى دعا در حق سلطان به مجلس او مىرفتم تا آنگاه كه سلطان به سببى بر قاضى مالكى خشم گرفت و او را در ماه رجب سال 786 از امر قضا دور نمود و در مجلس خود و حضور امرايش مرا به اين امر مأمور نمود . من از پذيرفتن آن مقام تن مىزدم . و سلطان اصرار مىورزيد . سپس مرا خلعت داد . و جمعى از امرا را فرمود كه مرا تا مدرسه مشايعت كنند و بر كرسى قضا بنشانند . من در آن مقام محمود جاى گرفتم بدان نيت كه به عهد خداوند و عهد او در اقامهء رسوم حق و تحرى معدلت وفا نمايم . تا آنگاه جماعتى كه از اجراى احكام خدا راضى نبودند به خلاف من برخاستند و من پيش از اين از آن ياد كردم . چون اهل باطل و ريا بانگ خروش كردند ، سلطان پس از يك سال از روز تصدى آن كار ، استعفاى من بپذيرفت از خبر غرق كشتيهايى كه از تونس به اسكندريه مىآمدند و تلف شدن موجود و مولود و شدت غم و اندوه خويش سخن