تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 495

مساهمون:

ص٤٩٥
گفتم . اللّه قادر على ما يشاء . سپس در سال 789 براى اداى فريضه بيرون آمدم و از درياى سويس گذشتم و از طور به ينبع رفتم و با قافله وارد مكه شدم و حج آن سال بگزاردم و هم از دريا از آن راه كه به مكه آمده بودم به مصر باز گرديدم . آنگاه در مدرسهء صلغتمش به بيان حديث نشستم . سلطان در عوض مدرسهء خود تصدى اين شغل را در محرم سال 791 به من داد . همچنان با اندوه و گرفتگى به تدريس و تاليف مشغول بودم . تا سلطان مرا سرپرستى خانقاه بيبرس داد . و پس از سالى مرا به عللى كه به ذكر آن خواهم پرداخت عزل كرد .

تصدى خانقاه بيبرس و عزل از آن

چون در سال 790 حج بگزاردم و باز گرديدم به تدريس و تأليف اشتغال ورزيدم ديدار سلطان و سلام و دعا در حق او نيز از كارهاى من بود . سلطان در من به ديدهء شفقت مىنگريست و مرا وعده‌هاى جميل مىداد در قاهره خانقاهى بود از بناهاى سلطان بيبرس هشتمين ملوك ترك كه او و رفيقش سلار بر الناصر محمد بن قلاون تحكم مىكردند . عاقبت الناصر از خودكامگى آن دو ملول شد . روزى به شكار بيرون رفت . چون محاذى كرك رسيد به آنجا تحصن جست و آنان را به حال خود رها كرد . بيبرس به جاى او بر تخت نشست . امراى شام ، از مماليك پدرش با او مكاتبه كردند و خواستند كه قيام كند تا به او يارى رسانند . الناصر به يارى ايشان به مصر لشكر راند و سلطنت از دست رفته باز پس گرفت و بيبرس و سلار را در سال 710 كشت . بيبرس در اين مدت كه فرمان مىراند در داخل باب النصر خانقاهى بنا كرد كه يكى از بزرگترين و آبادترين خانقاهها بود با ساكنان و اوقاف بسيار . براى آن مشايخى معين كرد و براى مشايخ و ناظر از اوقاف آن راتبه‌اى بزرگ معين كرده بود . ناظر آن خانقاه در آن ايام شرف الدين الاشقر امام سلطان الظاهر بود هنگامى كه من حج گزارده و آمدم ، مرده بود . سلطان مرا به جاى او برگماشت و در حق من بسى نيكى كرد و روزى من در افزود . من در اين سمت بودم تا آنگاه كه فتنهء الناصرى اوج گرفت .

فتنه الناصرى و خبر از آن بعد از سخنى چند در احوال دول بر حسب اين موضوع و تو را مطلع مىسازم از اسرارى در انتقال احوال دول بتدريج به سمت قدرت و استيلا سپس گرايش آنها به ضعف و اضمحلال و اللّه بالغ امره

دولتهاى بزرگ كه پادشاهان آن يكى بعد از ديگرى در مدتى دراز بر تخت مىنشينند قائم به عصبيت نسبى يا پيوندهاى خويشاوندى است . اين امر در استيلا و غلبهء ايشان اصل و اساس است . و
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 495 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى