ايشان به من شد زيرا نمىخواست كه در مصر باشم . از سلطان مصر خواستم كه شفاعت كند او نيز اجابت كرد و نامهاى نوشت و شفاعت كرد . آنان از تونس به كشتى نشستند . نزديكيهاى بندر اسكندريه دريا طوفانى شد و كشتى با هر كه در آن بود غرقه گرديد و موجود و مولود من از ميان رفت . سخت اندوهگين شدم آن سان افكارم در هم ريخت كه سلطان مرا از آن شغل معاف داشت و مرا آسوده ساخت تا عمر خويش وقف تدريس و تأليف كنم .
سلطان بر فوق از بناى مدرسهء خود در ميان دو قصر فراغت يافت . و براى خاندان خويش در آنجا مقبرهاى ساخت و مرا براى تدريس فقه مالكى در آن مدرسه معين كرد . من بر طبق عادت مدرسان در آغاز درس خطبهاى خواندم .
آنگاه دشمنان نزد امير ماخوريه كه امور مدرسهء سلطان در دست او بود به سعايت و شكايت پرداختند و او را واداشتند تا مانع رفتن من به مدرسه شود و مرا از ولايت آن باز دارد . سلطان نيز چارهاى جز برآوردن خواست آنان نداشت . من نيز از آن شغل اعراض كردم و تنها به تدريس و تاليف پرداختم .
در سال 789 از سلطان اجازت طلبيدم كه به حج روم . سلطان اجابت كرد و خود و امرايش مرا راه توشه دادند و در كار و حال من گشايش افتاد . در درياى سويس به كشتى نشسته از طور به ينبع رفتم ، سپس با قافله به مكه وارد شدم و حج آن سال بگزاردم . و به دريا باز گشتم و در ساحل قصير فرود آمدم و از آنجا به قوص رفتم در آخر بلاد صعيد و از آنجا از راه نيل به مصر در آمدم و با سلطان ديدار كردم و گفتم در اماكن استجابت دعا در حق او دعا كردهام . سلطان بار ديگر مرا در ظل كرامت و عنايت خويش جاى داد .
آنگاه در مدرسهء صرغتمش بر كرسى حديث نشستم در ماه محرم سال 791 . مرا به جاى مدرس پيشين معين كردند . در آن روز نيز بر حسب عادت خطبهاى ايراد كردم .
چنان ديدم كه در اين درس كتاب الموطأ امام مالك بن انس ( رضى اللّه عنه ) را تقرير كنم .
زيرا اين كتاب از اصول سنن و امهات حديث است . با اين همه اصل مذهب ماست و بر آن است مدار مسائل و مناط احكام آن و مرجع بخش بزرگى از فقه .
اكنون سخن را در شناساندن مولف آن ( رض ) و مكان او در امانت و ديانت ، و منزلت كتاب او الموطا نسبت به ديگر كتب حديث آغاز مىكنيم . سپس به بيان روايات و طرقى كه در اين كتاب واقع شده مىپردازم . و اينكه چگونه مردم از آن به روايت يحيى بن يحيى اقتصار كردهاند و اسانيد خود را در آن بيان خواهم داشت سپس به متن كتاب باز خواهم گشت .
امام مالك ( رض ) امام دار الهجره و شيخ اهل حجاز است و در حديث و فقه سرآمد و مقلّد و متبوع مردم بلاد بخصوص اهل مغرب است . بخارى گويد : مالك بن انس بن ابى عامر الاصبحى ،
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 490
مساهمون: ابن خلدون
ص٤٩٠