تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 468

مساهمون:

ص٤٦٨
نامهء ابو عبد اللّه بن الخطيب به تاريخ چهاردهم ربيع الثانى سال 770 نوشته شده بود . ابن الخطيب پيش از اين نامه ، نامهء ديگرى براى من نوشته بود و به تلمسان فرستاده بود . چون برادرم يحيى به نزد سلطان ابو حمو به تلمسان رفت آن نامه را هم بياورد . ابن الخطيب در اين نامه از فتح دژ آشر و برغه و وبذه و عارين و بيغه و دژ سهله در مدت يك سال ياد كرده بود . و نيز از دخول مسلمانان به شهر اطريره و گرفتن پنج هزار اسير و همچنين تصرف جيان و كشتن جنگجويان و به اسارت گرفتن زن و فرزند ايشان و نيز از فتح شهر ابّده . و از شورش عمر بن عبد اللّه و سركوبى او و پيروانش خبر داده بود . همچنين از غازيان اندلس ياد كرده بود كه امروز شيخ غازيان اندلس امير عبد الرحمان بن على بن سلطان ابو على است كه بعد از وفات شيخ ابو الحسن على بن بدر الدين رحمه اللّه به اين مقام رسيده است همچنين در نامه آمده بود كه پادشاه مسيحيان پدر و بار ديگر به پادشاهى اشبيليه رسيده و برادرش در قشتاله و قرطبه همچنان با او سر خلاف دارد و مسلمانان اين اختلاف و كشمكش را غنيمت مىشمارند . ابن الخطيب در باب كارهاى مربوط به خود نوشته بود كه كتابى در محبت از تصانيف ابن ابى حجله از بزرگان شرق به سلطان داده شده . ياران از من خواستند كه به معارضه برخيزم و آن را جواب گويم . من نيز موضوع شريفترى را اختيار كردم يعنى محبة اللّه . قضا را كتابى شد كه اعجاب اصحاب را برانگيخت . اين كتاب با كتاب تاريخ غرناطه و چند تأليف ديگر من به مشرق فرستاده شد . اين كتابها را وقف خانقاه سعيد السعداء در مصر كرده‌اند . خداوند مدد كند تا از آن نسخه بردارند و منتشر كنند . ديگر از نوشته‌هاى من جزوه‌اى است به نام الغيره على اهل الحيره و جزوه‌اى به نام حمل الجمهور على السنن المشهور و خلاصهء كتاب تاج اللغه جوهرى . اين كتاب اخير در تلخيص خمس اصل آن است بدون آنكه ترتيب اصل هم خورد . ابن الخطيب اين نامه را دوم جمادى الاولاى سال 769 تاريخ نهاده بود . نامه‌هاى ابن الخطيب را پاسخ دادم ولى به سجع نپرداختم زيرا نمىتوانستم در اين صنعت به پايه او برسم . در پاسخ او از اينكه به تاليفات او دسترسى ندارم تأسف خوردم . در باب اوضاع اين سامان نوشتم كه چنان كه مىدانيد سلطان ابو اسحاق بن سلطان ابو يحيى پس از هلاكت شيخ موحدين ابو محمد بن تافراكين كه زمام دولت او را به دست داشت خود زمام كارها به دست گرفته است و بجايه كه محل دولت ما بود در تصرف صاحب قسنطنيه و بونه در آمده است . در باب مغرب اقصى و ادنى خود آگاهيد اما راجع به اوضاع مشرق در اين سال كار حجاج بيت اللّه آشفته بود و مختل چنان كه آبگيرها و آب انبارها از انتفاع به دور بودند . اين آشوب و هرج و مرج تا قاهره نيز ادامه يافته بود و راهها و بازارها را در برگرفته بود . زيرا ميان اسندمر كه يلبغا الخاصگى بر امور غلبه يافته و سلطان او اختلاف است . در كشاكشى كه ميان آن دو در بيرون قلعه رخ داد قريب به پانصد تن
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 468 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى