تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 471

مساهمون:

ص٤٧١
پاسخهاى من يقين كرد كه راست مىگويم . آنگاه مرا به سختى سرزنش كرد كه چرا از خاندان آنها بريدم ، گفتم آن همه به سبب وجود عمر بن عبد اللّه بود كه زمام همهء كارها به دست داشت . ونزمار بن عريف بزرگ مجلس او و ولى او و ولى پدرش ، نيز به صدق گفتار من شهادت داد . وزيرش عمر بن مسعود بن منديل بن حمامه نيز به يارى من برخاست . در حال مورد الطاف او قرار گرفتم . در همان مجلس از اوضاع بجايه پرسيد و به من فهماند كه قصد تصرف آن دارد . گفتم كه كارى آسان است . از سخن من شادمان شد . آن شب را تا بامداد در زنجير بودم . روز ديگر آزادم كردند . آهنگ رباط شيخ ابو مدين نمودم و در جوار او بيارميدم بدين قصد كه از كارها كناره گيرم و فقط خود را وقف علم كنم ، اگر بگذارندم .

همراه سلطان عبد العزيز صاحب مغرب بر بنى عبد الواد

چون سلطان عبد العزيز به تلمسان داخل شد و بر آن مستولى گرديد ، خبر به ابو حمو كه در بطحاء بود رسيد ، در حركت آمد و در ميان قوم و اتباع خود از بنى عامر بيامد كه به بلاد رياح رود . سلطان عبد العزيز وزير خود ابو بكر بن غازى را با سپاهى از پى او فرستاد . در اثر اقدامات و تدبير ولى او ونزمار احياء زغبه و معقل نيز به او پيوستند . سلطان راى و نظر خويش به كار آورد و چنان ديد كه مرا پيشاپيش به بلاد رياح فرستد تا زمينهء كار او استوار سازم و آنان را به ياريش برانگيزم تا با سركوبى دشمن خود دلش را خنك كند . سلطان عبد العزيز مىدانست كه من در ميان قبايل رياح نفوذ دارم و آنها را به اطاعت هر كس كه بخواهم در مىآورم . روزى مرا در خلوت به نزد خود خواند . آن روز در عباد بودم . در جوار رباط ابو مدين و سرگرم تدريس علم . قصد كرده بودم كه ديگر گوشه‌اى گيرم سلطان لطفها كرد و مرا به خود نزديك ساخت سپس گفت كه از من چه مىخواهد . چاره‌اى جز اجابت نداشتم . مرا خلعت داد و اسب بخشيد . نامه‌اى به شيوخ دواوده نوشت كه آنچه من مىگويم فرمان برند كه همه اوامر اوست . و نامه‌اى به يعقوب بن على و ابن مزنى ، كه مرا در اين كار يارى دهند و كارى كنند كه ابو حمو از ميان احياء بنى عامر بيرون آيد و به حى يعقوب بن على رود . سلطان عبد العزيز را وداع كردم و در روز عاشوراى سال 772 بيرون آمدم و به وزير كه با سپاه خود و اعراب معقل و زغبه در بطحاء بود پيوستم . نامهء سلطان را به او دادم ونزمار در پى من آمد و خواست اسباب آزادى برادرش را فراهم سازم . ابو حمو به هنگامى كه احساس كرده بود كه قصد خلاف دارند و مىخواهند به مغرب روند او را گرفته و بند بر نهاده و با خود از تلمسان برده بود و همه جا او را با لشكر خود حركت مىداد . ونزمار آن روز به تاكيد از من مىخواست تا حد امكان بكوشم و او را خلاص كنم . ونزمار فرح پسر برادر خود عيسى را با