تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 469

مساهمون:

ص٤٦٩
كشته شدند . همه از موالى و حاشيهء يلبغا ، باقى را نيز دستگير كرده به زندان فرستاده‌اند . بسيارى را نيز بردار كرده‌اند . اسندمر نيز در زندان كشته شده و زمام امور به دست موالى سلطان افتاده است . اين نامه‌ها را هر چند بيرون از موضوع كتاب بودند از آن روى در اينجا آوردم كه متضمن اخبار و شرح حال من بود . [ 1 ] سلطان ابو حمو همچنان در صدد لشكركشى به بجايه بود و براى اين منظور به جلب و جذب قبايل رياح سرگرم بود . نيز به اقدامات من هم اتكا داشت . ابو حمو يا سلطان ابو اسحاق بن سلطان ابو بكر صاحب تونس ، از بنى ابى حفص - دست اتحاد داده بود . زيرا ميان او و ابو العباس صاحب بجايه و قسنطنيه - كه برادرزاده‌اش بود - بر سر ميراث اسلاف عدوات بود . هر وقت كه ميسر مىشد رسولان خود را به نزد او مىفرستاد . من در بسكره بودم و اين رسولان بر من مىگذشتند و من با پيامى كه براى اين يك يا آن يك مىفرستادم در تحكيم رشته‌هاى اين دوستى تأكيد مىورزيدم . ابو زيان ، پسر عم سلطان ابو حمو ، پس از رفتن ابو حمو از بجايه و در هم ريختن لشكرگاهش از پى او به تلمسان رفت و در آن اطراف دست به آشوب و تاراج زد ولى به چيزى دست نيافت . عاقبت به بلاد حصين باز گرديد و در ميان آن قبيله زيستن گرفت . آنان بر او گرد آمدند و آثار نفاق در اعمال مغرب اوسط پديدار گرديد و احياء زغبه بر سلطان پشت كردند و بسيارى به بيابان رفتند ولى او همواره در تلاش و كوشش بود تا جماعتى از ايشان را گرد آورد . سلطان ابو حمو با سپاهيان خود در نيمهء سال 769 به قبايل حصين لشكر كشيد و ابو زيان در آنجا بود . آنان به كوه تيطرى پناه جستند . سلطان ابو حمو از من خواست كه قبايل دواوده را برانگيزم تا آنان را از جانب صحرا در محاصره گيرند . نيز به شيوخشان چون يعقوب بن على ، بزرگ فرزندان محمد ، و عثمان بن يوسف بزرگ فرزندان سباع بن يحيى نامه نوشت كه او را يارى رسانند . همچنين به ابن مزنى نيز نامه نوشت و از او يارى خواست . او نيز يارى فرستاد . ما از سوى مغرب به جانب او رانديم تا به قطفا در جنوب تيطرى فرود آمديم . سلطان از جانب تل آنجا را محاصره كرده بود بدين اميد كه چون از آن كار بپرداخت با ما به بجايه آيد . خبر به صاحب بجايه ابو العباس رسيد . ابو العباس بقيهء قبايل رياح را به سوى خود جلب كرد و در جانب ثنية القصاب كه تا مسيله پيش مىرفت ، لشكرگاه بر پا كرد . در همان حال ، مخالفان از قبايل زغبه يعنى خالد بن عامر ، بزرگ بنى عامر ، و فرزندان عريف ، بزرگان سويد ، اجتماع كردند و به سوى ما يعنى به قطفا آمدند قبايل دواوده به حركت در آمدند و ما تا مسيله عقب نشستيم . سپس به زاب رفتيم . قبايل زغبه به تيطرى رفتند و با ابو زيان و حصين دست
هامش
[ ( 1 ) ] اين نامه‌ها كه مؤلف در ضمن شرح حال خود آورده غالبا مفصل و سراسر عبارت‌پردازى و ايراد صنايع بديعى است . مترجم در اين ترجمه ، تنها مطالب تاريخى آنها را آورده و زوايد را رها كرده است . م