تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 465

مساهمون:

ص٤٦٥
الخطيب مىگذشت خبر نداشت . چون عزم خود عملى ساختم و پاى در راه نهادم او نيز در حق من نيكيها كرد و لطفها نمود . از المريه به كشتى نشستم در نيمهء سال 766 و پنج روز پس از حركت ، در بجايه فرود آمدم . سلطان صاحب بجايه از آمدن من خوشدل شد و دولتمردان خود را به استقبال من فرستاد . مردم شهر نيز از هر سو گرد مرا گرفتند . بر جامهء من دست مىكشيدند و دستم را مىبوسيدند . آن روز از روزهاى ديدنى و فراموش ناشدنى بود . چون به نزد سلطان رسيدم مرا تحيت گفت و گفت فداى تو شوم ، و بر من خلعت پوشيد و اسب بخشيد . روز ديگر بامداد دولتمردان بر در خانهء من گرد آمده بودند . سلطان آنان را فرموده بود . با جديت تمام به كار پرداختم و زمام سياست ملك به دست گرفتم . سلطان فرمان داد كه در جامع قصبه اداى خطبه كنم . من با اين همه بامدادان به كار ملك مىپرداختم و بين روز در جامع قصبه تدريس مىكردم و اين برنامه ديگرگون نشد . ميان سلطان ابو عبد اللّه و پسر عمش سلطان ابو العباس صاحب قسنطينه اختلافى يافتم . اختلاف بر سر حدود اعمال و قلمرو هر يك از ايشان بود . آتش اين فتنه را عربهاى دواوده از قبايل رياح افروخته بودند تا از آب گل آلود ماهى بگيرند . عربها دو قسمت شده بودند گروهى با اين و گروهى با آن . در سال 766 در فرجيوه نبرد در گرفت . يعقوب بن على با سلطان ابو العباس بود . سلطان ابو عبد اللّه شكست خورده باز گرديد . در حالى كه آن همه اموال را كه برايش گرد آورده بودم ميان عربها تقسيم كرده بود . چون به بجايه آمد دستش از اموال خالى بود . من خود به ميان قبايل بربر كه در جبال بجايه بودند رفتم . اينان سالها هيچ باج و خراج نداده بودند . به بلاد ايشان رفتم و چراگاههايشان را مصادره كردم و از آنان گروگانها گرفتم تا هر باج و خراجى كه بدهكار بودند بستدم و اين اموال در چنان وضعى به ما كمك بسيار كرد . سپس فرمانرواى تلمسان نزد سلطان ابو عبد اللّه كس فرستاد و دخترش را خواستگارى كرد . سلطان نيز بپذيرفت شايد او را بر ضد پسر عمش يارى رساند . سلطان دختر خويش به او داد . سلطان ابو العباس در سال 767 به حركت در آمد و در قلمرو بجايه پيش آمد و با مردم شهر مكاتبه آغاز نهاد . مردم از سلطان ابو عبد اللّه مىترسيدند زيرا همواره از او احساس فشار مىكردند . از اين رو پاسخ دادند كه حاضرند از سلطان ابو عبد اللّه رخ برتابند . سلطان ابو عبد اللّه آهنگ دفع او نمود و بر كوهستان ليزو لشكر بداشت . مىخواست به كوهستان تكيه داشته باشد . سلطان ابو العباس با سپاه خود و جماعات اعراب از فرزندان محمد بن رياح بر او شبيخون زد و اين به اغراء ابن صخر و قبايل سدويكش بود . دشمن بر خيمه‌هاى او زد . سلطان ابو عبد اللّه دوان روى به گريز نهاد . ابو العباس به او رسيد و به قتلش آورد و با وعده‌هايى كه ميان او و اهل شهر بود به سوى شهر آمد . من در قصبهء سلطان و قصور او بودم كه خبر شكست سلطان را آوردند . جماعتى از مردم شهر