تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 470

مساهمون:

ص٤٧٠
اتحاد دادند و به لشكرگاه ابو حمو حمله كردند . ابو حمو منهزم شد و به تلمسان گريخت . از آن پس ابو حمو سرگرم جلب و جذب قبايل زغبه و رياح است و بدين اميد كه بر وطن و بر پسر عم خود غلبه يابد ، هر سال به بجايه لشكر مىكشد و من در تلاشم كه ميان او و دواوده و سلطان ابو اسحاق صاحب تونس - و پسرش خالد بعد از پدر - عقد دوستى بندم . عاقبت قبايل زغبه سر بر خط فرمان نهادند . سلطان براى آنكه از بجايه و قبايل حصين ، داد دل خويش بستاند از تلمسان لشكر در حركت آورد . اين واقعه در اواخر سال 771 بود . من با جمعى از دواوده از فرزندان عثمان بن يوسف بن سليمان به نزد او رفتم تا از احوالش بپرسم . او را در بطحاء ديديم . براى ما موعدى در الجزاير معين كرد . عربها به مساكن خويش رفتند و من براى برخى كارها ماندم كه بعدها به آنان پيوندم . با او در بطحاء نماز عيد فطر به جاى آوردم و اداى خطبه كردم و چون از مصلى باز گرديد قصيده‌اى در تهنيت عيد ساخته بودم به اين مطلع :
هذى الديار فحيهين صباحا * وقف المطايا بينهن طلاحا
قصيده‌اى بود طولانى كه جز چند بيتى از آن به يادم نمانده است . در اين اثنا خبر آوردند كه سلطان عبد العزيز فرمانرواى مغرب اقصى از بنى مرين ، بر كوهستان عامر بن محمد الهنتاتى در مراكش غلبه يافته است و سالى مىگذرد كه آنجا را در محاصرهء خود دارد . همچنين عامر بن محمد را اسير كرده به فاس برده و در زير شكنجه كشته است و اكنون عزم تلمسان دارد ، زيرا در آن هنگام كه سلطان عبد العزيز عامر بن محمد را در كوهستانش محاصره كرده بود ، سلطان ابو حمو به مغرب اقصى لشكر برده بود . چون خبر لشكركشى سلطان عبد العزيز به گوش سلطان ابو حمو رسيد آن كار كه در آن بود رها كرد و شتابان به تلمسان باز گرديد و آمادهء خروج به صحرا شد . بنى عامر از احياء زغبه نيز با او بودند . سلطان بسيج نبرد كرد و مراسم عيد اضحى برگزار كرد . از او خواستم كه مرا اجازت دهد به اندلس باز گردم زيرا گذشتن از قبايل رياح دشوار بود و همه جا فتنه و آشوب و راهها بسته بود . سلطان اجازت داد و براى سلطان ابن الاحمر نامه‌اى نوشت و به من داد كه به او بدهم . به بندر هنين رفتم . در آنجا به سلطان خبر بردند كه سلطان مغرب با لشكر خويش به تازا آمده است . سلطان پس از رفتن من از تلمسان از آنجا لشكر بيرون آورده و از طريق بطحاء رهسپار صحرا شده بود . در هنين ميسر نشد به كشتى بنشينم از اين رو از سفر باز ماندم . خبر به سلطان عبد العزيز رسيد كه من در هنين هستم و وديعه‌اى با من است كه براى صاحب اندلس مىبردم . بعضى از نابكاران چنين پنداشته بودند و براى سلطان عبد العزيز نوشته بودند . سلطان عبد العزيز در حال ، دسته‌اى از لشكر را فرستاد كه آن وديعه را گرفته نزد او برند و او خود به تلمسان راند . آنها كه آمده بودند تفحص كردند ، هيچ نيافتند ولى مرا با خود نزد سلطان بردند . در نزديكى تلمسان با او ديدار كردم . از من سخن پرسيد و از