از من خواستند كه دست به كارى زنم و يكى از كودكان سلطان را علم كنم و براى او بيعت گيرم .
ولى من نپذيرفتم و خود نزد سلطان ابو العباس رفتم . سلطان مرا اكرام كرد . او را به شهر در آوردم و بر شهر تسلط بخشيدم . كار من بر سبيل معهود در جريان بود . اما ساعيان زبان به سعايت گشودند و او را از من بيمناك كردند . چون اوضاع را دگرگون يافتم از سلطان خواستم بر طبق عهدى كه با من كرده اجازت دهد كه از آنجا بردم . سلطان پس از اندك تعللى موافقت كرد . به ميان قبايل عرب رفتم و بر يعقوب بن على وارد شدم . پس از رفتن من ، سلطان از اجازهاى كه داده بود پشيمان شد و برادرم را بگرفت و در بند كشيد و به اين خيال كه در خانههاى ما ذخاير و اموال بسيار است خانههاى ما را تاراج كرد ولى گمانش باطل بود . از نزد يعقوب بن على به قصد بسكره بيرون آمدم . ميان من و شيخ بسكره احمد بن يوسف مزنى و پدرش دوستى بود . احمد بن يوسف در اين حادثه مرا به مال و جاه خود يارى داد .
همراه با ابو حمو صاحب تلمسان
سلطان ابو حمو را با سلطان ابو عبد اللّه صاحب بجايه بدان سبب كه دختر او را به زنى گرفته بود خويشاوندى بود . آن دختر نزد شوى خود در تلمسان مىزيست . چون از قتل پدر خود و استيلاى سلطان ابو العباس پسر عمش صاحب قسنطينه بر بجايه خبر يافت ، سخت به هم برآمد . مردم بجايه از سلطان خود بيمناك شده بودند ، زيرا بسى تند خود و سخت كش بود . اين امور سبب انحراف مردم از او و گرايششان به پسر عمش سلطان قسنطينه شده بود .
هنگامى كه سلطان ابو العباس غلبه يافت و پسر عمش را كشت مردم بجايه خوشدل شدند و بر او گرد آمدند . سلطان ابو حمو اگر چه در دل خوشنود بود به ظاهر از قتل ابو عبد اللّه خشمگين شد و آن را وسيلهاى براى تسلط بر بجايه دانست ، زيرا خود را از هر كس ديگر به تصاحب ميراث ابو عبد اللّه سزاوارتر مىدانست . از اين گذشته مدتها اسلاف او براى محاصره و تصرف بجايه اقدام كرده بودند . ابو حمو با لشكرى گران از تلمسان بيرون آمد و در خارج شهر در مكانى به نام رشه لشكرگاه بر پاى داشت . احياء زغبه از ساكن و چادرنشين از تلمسان تا بلاد حصين ، از بنى عامر و بنى يعقوب و سويد و ديالم و عطاف و حصين در لشكر او بودند .
ابو العباس كه در اثر سرعت حملهء ابو حمو نتوانسته بود لشكرى در خور نبرد ، بسيج كند با جماعتى از سپاهيانش در شهر تحصن گرفت ولى به نيكوترين وجه از آن دفاع نمود . سلطان ابو العباس ، ابو زيان بن سلطان ابو سعيد ، عم ابو حمو را كه در قسنطينه در بند بود فرا خواند و غلام و سردار سپاه خود بشير را نيز فرمان داد كه با سپاه خود بيابند . اينان بيامدند و در كوهستان بنى عبد الجبار ، در برابر لشكرگاه ابو حمو بايستادند . مردان زغبه از سلطان بيمناك شدند زيرا به آنان