تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 467

مساهمون:

ص٤٦٧
خبر داده شده بود كه اگر سلطان بجايه را بگيرد آنها را در آنجا در بند خواهد كشيد . از اين رو به ابو زيان پيام دادند و سوار شده به سوى او رفتند . و با او پيمان بستند . روزى پيادگان از شهر بيرون آمدند و به جماعتى از سپاهيان مهاجم كه در روبروى آنها بودند حمله كردند و خيمه و خرگاهشان را كندند و از گردنه گذشته به سرزمين هموار رشه رسيدند . اعراب كه در ناحيهء دور دستى از لشكرگاه ايستاده بودند آنان را ديدند و پا به فرار نهادند . ديگر سپاهيان نيز از پى آنان گريختند و سلطان را تنها در خيمه رها كردند . سلطان نيز مركبها را بار بر زد كه برود اما در اثر ازدحام راه بسته شده بود . جمعى كثير در زير فشار جمعيت هلاك شدند . بربرهاى ساكن آن كوهستانها فرصت را غنيمت شمرده از هر سو دست به تاراج گشودند شب هم فرا رسيد . از اين رو هر چه داشتند بگذاشتند و خود گريختند . سلطان هم جان به سلامت رهانيد و به تلمسان رفت . سلطان ابو حمو از خروج من از بجايه و از آنچه بعد از من سلطان بر سر برادر و زن و فرزند و اموال و دارايى من آورده بود آگاه شده بود و پيش از اين واقعه نامه نوشته و مرا به نزد خود خوانده بود . چون اوضاع در هم بود و سر رشتهء امور در آن ميان گم شده بود ، از رفتن عذر آوردم و در ميان احياء يعقوب بن على ماندم . سپس به بسكره رفتم و در نزد امير بسكره احمد بن يوسف بن مزنى درنگ كردم . چون ابو حمو بعد از اين واقعه به تلمسان باز گشت ، كوشيد كه قبايل رياح را به سوى خود كشد تا به نيروى آنان بجايه را مورد تاخت و تاز خود قرار دهد . براى انجام اين منظور به من نياز داشت زيرا در همان نزديكى من با آنان رابطه برقرار كرده بودم و زمام راى و نظر آنان در دست من بود . سلطان ابو حمو علاوه بر اين مىخواست كه حجابت و نگارش علامت خود را به من واگذارد . پس نامه‌اى به خط خود نوشت و سپس نامه‌اى به خط كاتبش . اين نامه‌ها در هفدهم ماه رجب سال 769 نوشته شده بودند . سلطان در اين نامه مقام حجابت را به من پيشنهاد كرده بود . اين نامه‌هاى شاهانه به دست يكى از وزرايش به من رسيد . شيوخ قبايل دواوده هم بدين منظور با من ديدار كردند بناچار پذيرفتم و قدم در راه نهادم و بزرگان آن قبايل را واداشتم كه از ابو العباس روى برتابند و به سلطان ابو حمو بگرايند . برادرم يحيى كه در بونه در زندان بود آزاد شده در بسكره به من پيوست . او را به نيابت از خود نزد سلطان ابو حمو فرستادم ولى خود از بيم عواقب آن ، وظيفه‌اى بر عهده نگرفتم . مدتى بود كه از درس و بحث دور افتاده به امور سياسى پرداخته بودم . اكنون تمام هم خود را به مطالعه و تدريس گماشتم . برادرم به جاى من به خدمت سلطان رسيد . از جمله نامه‌هاى شاهانه كه به دست من رسيد ، نامه‌اى بود از وزير ، ابو عبد اللّه بن الخطيب از غرناطه ، كه به وسيلهء رسولان سلطان ابن الاحمر آمده بود . نامه با قصيده‌اى آغاز مىشد به اين مطلع :
بنفسى و ما نفسى على بهينة * فينزلنى عنها المكاس باثمان . . .