به تلمسان لشكر برد و آن را از بنى عبد الواد بستد و ابو حمو موسى بن يوسف بن عبد الرحمان بن يحيى بن يغمراسن را اخراج كرد و چون خواست كه به فاس باز گردد ابو زيان محمد بن ابى سعيد عثمان بن سلطان ابو تاشفين را امارت تلمسان داد و او را به اموال و سپاه از مردم وطنش يارى داد تا ابو حمو را از تلمسان دفع كند . امير ابو عبد اللّه صاحب بجايه چنان كه گفتيم با او بود . نيز امير ابو العباس صاحب قسنطينه هم بعد از اينكه بنى مرين برادرش ابو زيد را سالى چند در قسنطينه محاصره كرده بودند با او بود . سپس براى انجام برخى از كارها به بونه رفت و برادر خود ابو العباس را در شهر نهاد .
ابو العباس او را خلع كرد و خود را فرمانروا خواند . آنگاه به سوى لشكر بنى مرين كه شهر را در محاصره داشتند بيرون آمد و آن لشكر منهزم ساخت و كشتار بسيار كرد . در سال 758 سلطان از فاس لشكر بر سر او برد . مردم شهر از ابو العباس بيزارى جستند و تسليمش كردند . سلطان از راه دريا او را به سبته فرستاد و در سبته در بندش آورد . چون ابو سالم به هنگام آمدنش از اندلس در سال 760 سبته را گرفت ابو العباس را از بند آزاد كرد و به دار الملك خويش برد و وعده داد كه ملك از دست رفتهاش را به او باز پس گرداند .
هنگامى كه ابو زيان بر تلمسان غلبه يافت خواص و نصحاى او اشارت كردند كه اين موحدين را به ثغور خود فرستد . پس ابو عبد اللّه را به بجايه فرستاد . بجايه را عمش ابو اسحاق صاحب تونس كه تحت كفالت ابن تافراكين بود از بنى مرين گرفته بود . ابو العباس را به قسنطينه فرستاد . در آنجا يكى از زعماى بنى مرين فرمان مىراند . سلطان ابو سالم به او نوشت كه دست از قسنطينه بردارد ، او نيز دست برداشت و ابو العباس خود شهر را تصرف نمود . امير ابو عبد اللّه به بجايه رفت و مدتى شهر را در محاصره گرفت . در اين اقدام يعنى فرستادن امر به بلادشان مرا تأثيرى بسيار بود . در واقع من بودم كه بر اثر مذاكره با خواص سلطان ابو سالم و بزرگان مجلس او اين كار راست كردم تا به پايان رسيد . امير ابو عبد اللّه براى من نامهاى به خط خود نوشت كه هنگامى كه زمام امور به دست آورد حجابت خود مرا دهد و معنى حجابت - در نزد دولتهاى ما در مغرب - باستقلال در دولتى فرمان راندن است . حاجب ، واسطهء ميان سلطان و دولتمردان اوست و در اين باب كس با او شريك نتواند بود . مرا برادرى بود به نام يحيى از من خردتر . او را با امير ابو عبد اللّه فرستادم و خود با سلطان به فاس بازگشتم . و اين كار تنها براى حفظ رسوم بود . از رفتنم به اندلس و درنگ در آنجا تا آن هنگام كه ابن الخطيب با من دل بد كرد سخن گفتم .
در آن احوال خبر رسيد كه امير ابو عبد اللّه بجايه را در ماه رمضان سال 765 از عمش گرفته است . امير ابو عبد اللّه نامه نوشت و مرا فرا خواند . آهنگ او كردم . سلطان ابو عبد اللّه بن الاحمر را از اين عمل خوش نيامد زيرا گمان نمىبرد كه من چنين كارى كنم زيرا از آنچه ميان من و ابن
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 464
مساهمون: ابن خلدون
ص٤٦٤