تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 463

مساهمون:

ص٤٦٣
و سلطان آن ابو تاشفين را بكشت . اين واقعه در سال 736 اتفاق افتاد . اين امر سبب شد كه فشار بنى عبد الواد بر موحدين بكاهد و دولتشان استقامت پذيرد . سپس ابو عبد اللّه محمد بن سلطان ابو يحيى در سال 740 در قسنطينه بمرد و هفت فرزند بر جاى نهاد كه بزرگترشان ابو زيد عبد الرحمان بود ، سپس ابو العباس احمد . امير ابو زيد به جاى پدر نشست و سرپرستى او را غلامشان نبيل بر عهده گرفت . در سال 746 امير ابو زكريا در بجايه بمرد و سه فرزند بر جاى نهاد كه بزرگترشان ابو عبد اللّه محمد بود . سلطان ابو بكر ، پسر خود امير ابو حفص عمر را امارت بجايه داد . مردم بجايه به امير ابو عبد اللّه بن ابى زكريا گرايش داشتند و از امير عمر رخ برتافتند و او را از شهر بيرون كردند . سلطان پيشدستى كرد و اين شكاف را كه پديد آمده بود چنين به هم آورد كه آن سان كه مردم بجايه مىخواستند ابو عبد اللّه را بر آنان امارت داد . سلطان ابو بكر در اواسط سال 747 درگذشت و سلطان ابو الحسن لشكر به افريقيه آورد و آنجا را تصرف كرد و امرا را از بجايه و قسنطينه به مغرب فرستاد و در آنجا بر ايشان اقطاعاتى معين كرد . تا حادثهء قيروان پديد آمد و سلطان ابو عنان پدر را خلع كرد . و از تلمسان به فاس رفت و اين امراى بجايه و قسنطينه را با خود همراه كرد و با ايشان بياميخت و نيك اكرامشان كرد . سپس آنان را به بلادشان باز گردانيد . تا در ثغور خويش فرمان رانند . - ابو عبد اللّه و برادرانش از تلمسان بودند و ابو زيد و برادرانش از فاس - مردم از سلطان ابو الحسن بريده بودند . پس به بلاد خويش رفتند . آن ممالك را فضل پسر سلطان ابو بكر از دست بنى مرين بيرون آورده و بر آنها مستولى شده بود . اينان ملك خويش از او بستدند . ابو عبد اللّه در بجايه استقرار يافت . تا سلطان ابو الحسن در كوهستان مصامده هلاك شد و ابو عنان در سال 753 به تلمسان لشكر برد و ملوك بنى عبد الواد را از آنجا منهزم ساخت و ريشهء ايشان بركند و در المديه فرود آمد و بر بجايه مشرف گرديد . امير ابو عبد اللّه به ديدار او شتافت و از سپاهيان عربها و نقصان خراج شكايت كرد . و به سود او از ثغر بجايه به كنارى رفت . ابو عنان بجايه را بگرفت و عمال خويش بر آن گماشت و امير ابو عبد اللّه با او به مغرب رفت و همچنان در نزد او بود در عين عزت و كرامت . هنگامى كه من در اواخر سال 755 نزد سلطان ابو عنان رفتم و او مرا از خواص خود قرار داد ، سابقهء مودّتى كه ميان اسلاف من و اسلاف امير ابو عبد اللّه بود فرا يادم آمد و امير ابو عبد اللّه مرا به مصاحبت خويش دعوت كرد . من نيز شتابان به ديدار او رفتم . سلطان ابو عنان در اين گونه مواقع زود خشم بود و مىپنداشت ابو عبد اللّه را با او سر همسرى است . جمعى از ساعيان نزد سلطان سعايت كردند در حالى كه سلطان سخت بيمار بود . اينان گفتندش كه امير ابو عبد اللّه آهنگ فرار به بجايه دارد و فلان او را يارى مىدهد و امير عبد اللّه او را وعدهء منصب حاجبى خويش داده است . سلطان بر ما خشم گرفت و مرا قريب به دو سال حبس كرد و تا زمان هلاكت او من در زندان بودم . آنگاه سلطان ابو سالم بر سر كار آمد و بر مغرب استيلا يافت و مرا كتابت سرّى خويش داد . آنگاه
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 463 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى