تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 462

مساهمون:

ص٤٦٢
روز پنجم ورودم ، به مجلس جشن ميلاد نبوى رفتم . دعوتى بود به شيوهء ملوك مغرب براى خواندن شعر . من نيز قصيده‌اى خواندم به اين مطلع :
حى المعاهد كانت قبل تحيينى * بواكف الدمع يرويها و يظمينى .
ديگر از قصايدى كه در مجلس سلطان خواندم قصيده‌اى بود كه در سال 765 در تهنيت ختنه كردن پسرش سرودم به اين مطلع :
صحا الشوق لو لا عبرة و نحيب * و ذكرى تجد الوجد حين تثوب .
و قصيده‌اى در شب ميلاد مكرم در همين سال و به اين مطلع :
ابى الطيف ان يعتاد الا توهمّا * فمن لى بان القى الخيال المسلما .
چون سرو سامانى يافتم هواى زن و فرزند در سرم آمد . فرمان داد كه از ديار غربت خويش قسنطينه بيايند . براى انجام اين كار كسى را فرستادم كه آنان را به تلمسان بياورد . سلطان فرمانده ناوگان خود را گفت كه آنان را از آب بگذراند و به المريه بياورد . چون به المريه رسيدند از سلطان اجازه خواستم كه بروم و آنها را به پايتخت بياورم . نخست خانه و بستان و ضرورياتشان مهيا كردم و آنان را به پايتخت آوردم . . . دريغا دشمنان و ساعيان در كار بودند و از توجهى كه سلطان به من داشت حسد وزير او ابن الخطيب را برانگيختند . آن سان كه دريافتم با من دل بد كرده است . در اين حال نامهء سلطان ابو عبد اللّه صاحب بجايه برسيد كه در ماه رمضان سال 765 بر بجايه مستولى شده و مرا به نزد خود مىخواند . از سلطان ابن الاحمر اجازه خواستم كه به بجايه باز گردم و از آنچه ميان ابن الخطيب و من گذشته با او هيچ نگفتم تا رشتهء دوستى ما گسسته نشود . او نيز به انشاى ابن الخطيب نامه‌اى همراه من كرد . اين نامه در نوزدهم ماه جمادى الاولاى سال 766 نوشته شد .

حركت از اندلس به بجايه و عهده‌دار شدن سمت حاجبى سلطان به استقلال

بجايه در دولت بنى ابى حفص - از سلسلهء موحدين - از ثغور افريقيه بود . چون كار دولت حفصيان به دست سلطان ابو بكر بن يحيى كه هم از ملوك آن سلسله بود ، افتاد و او در ملك افريقيه استقلال يافت ، پسر خود امير ابو زكريا را امارت ثغر بجايه داد و پسر ديگر خود امير ابو عبد اللّه را امارت ثغر قسنطينه . بنى عبد الواد كه ملوك تلمسان و مغرب اوسط بودند همواره چشم به قلمرو او داشتند و لشكر گرد آورده به بجايه مىراندند . يا قسنطينه را مورد حمله قرار مىدادند . تا آنگاه كه سلطان ابو بكر دست يارى به سوى سلطان ابو الحسن پادشاه مغرب اقصى - از بنى مرين - دراز كرد . سلطان ابو الحسن به تلمسان لشكر برد و دو سال يا بيشتر شهر را در محاصره گرفت و آن را به جنگ بستد
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 462 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى