سعيد در رياست شورا باقى ماند . در شهر بدون راى و نظر او كارى صورت نمىبست . وى به نزد ابو عنان رفت به اكرام تمام آن سان كه هيچيك از رسولان ملوك بزرگ را استقبال نمىنمود ، استقبال كرد . در تمام ايام سلطان و حتى بعد از وفات او همچنان معزز بود . سعيد بن موسى مردى خوشروى و سخاوتمند و آراسته به علم و ادب بود . شعر نيز مىگفت و در كرم و حسن عهد و سادگى و صفاى نفس ممتاز بود . در سال 764 به ديدارش رفتم مرا در خانهء خويش در كنار مسجد جامع جاى داد و بسى نيكو داشت شبى كه فردايش باز مىگشتم ، مرا در حراقه - كشتى كوچكى كه براى تفرج بر آب مىرانند - نشاند و خود به دست خود پارو مىزد . بارى از سبته به جبل الفتح ( جبل طارق ) رفتم . اين شهر در آن روز از آن صاحب مغرب بود . از آنجا به غرناطه رفتم و به سلطان ابن الاحمر و وزيرش لسان الدين بن الخطيب نامه نوشتم و شرح ماجراى خود بدادم . شبى در چهار فرسنگى غرناطه به روز آوردم تا پيكى از سوى ابن الخطيب برسيد و قدوم مرا تهنيت گفت و بسى دلجويى نمود . نامهء ابن الخطيب با ابن بيت آغاز مىشد :
حللت حلول الغيث بالبلد المحل * على الطائر الميمون و الرّحب و السهل
روز ديگر به شهر رفتم . روز هشتم ربيع الاول سال 764 بود . سلطان از ديدن من شادمان شد و يكى از سرايهاى قصور خود را با فرش و ظرف براى من مهيا كرده بود . و خواص خود را به استقبال من فرستاد . چون بر او داخل شدم به نيكوترين وجه خوشامد گفت و بر من خلعت پوشيد و من باز گرديدم . وزير ابن الخطيب با من بيرون آمد و مرا تا منزلم مشايعت كرد . سپس مرا در زمرهء اهل مجلس خود در آورد چه در آن هنگام كه به خلوت مىنشست و چه در آن هنگام كه با موكب خويش برمىنشست مرا همراه مىداشت . در سال 765 از سوى او نزد طاغيه پادشاه آن روز قشتاله يعنى پدرو پسر الفونسو رفتم تا پيمان صلح ميان او و ملوك آن سوى آب منعقد نمايم و هدايايى فاخر از جامههاى حرير و اسبان رهوار با زين و ستام زرين تقديم داشتم . طاغيه را در اشبيليه ديدار كردم او نيز اجداد مرا باز شناخت و اكرام كرد آن سان كه مزيدى بر آن نبود . طبيب او ابراهيم بن زرزر يهودى كه در طب و نجوم سر آمد بود و مرا در مجلس سلطان ابو عنان ديده بود در نزد او بود و مرا بسى ثنا گفت . سلطان ابو عنان اين طبيب را براى معالجهء خود دعوت كرده بود و در آن هنگام در سراى ابن الاحمر در اندلس بود . بعد از هلاكت رضوان زمامدار دولتشان ، به نزد طاغيه رفت و در نزد او ماند . پادشاه ، او را در زمرهء طبيبان خود در آورد . چون نزد پادشاه قشتاله رفتم ، اين طبيب بسيار مرا بستود . پادشاه از من خواست كه در نزد او بمانم و ميراث نياكانم را كه در دست زعماى دولتش بود به من باز پس دهد ولى من نپذيرفتم . زمان بازگشت كه رسيد مرا مركوب بخشيد ، استرى رهوار با ستام زر ، من آن استر را به سلطان تقديم كردم و او نيز روستاى البيره را از اراضى آبى در مرج غرناطه به من اقطاع داد .