مسجد جامع تونس عزل كرد . ابن مرزوق نيز آهنگ مشرق كرد و سلطان او را به مشرق فرستاد .
اين مرزوق به كشتى نشست و در اسكندريه فرود آمد . سپس به قاهره رفت و با اهل علم در آن ديار و امراى دولت ديدار كرد و متاع علمى خويش بنمود . او را نزد الملك الاشرف بردند .
ابن مرزوق در مجلس سلطان مصر حاضر مىشد و برخى وظايف علمى به عهدهء او نهادند و از آن راه معاش خويش مىگذرانيد . آنكه او را به نزد سلطان برد استاد الدار سلطان محمد بن آقبغا آص بود كه در ديدار نخست شيفتهء او شد . ابن مرزوق همچنان معزز و محترم در قاهره بماند . گاه بر مسند قضاوت مالكيان بود و گاه بر كرسى تدريس . تا در سال 781 وفات كرد .
اين بود بيان احوال كسانى كه با سلطان ابو الحسن به نزد ما آمدند و از مشايخ و اصحاب ما شدند . چون قرار بر اطالهء كلام نيست به همين قدر اكتفا مىكنم و بار ديگر به بيان شرح حال خود - مؤلّف كتاب - مىپردازيم .
تصدى نگاشتن علامت در تونس سپس حركت به مغرب و دبيرى سلطان ابو عنان
من از روزگار خردى دلبستهء تحصيل علم بودم و به فرا گرفتن فضايل سخت آزمند . گاه به حلقهء درس اين مدرس گاه در محضر آن مدرس گوش به سخن استادان سپرده بودم تا آنگاه كه آن طاعون همه گير به كشتار مردم پرداخت و بسيارى از اعيان و صدور و مشايخ جان به جان آفرين دادند .
پدر و مادرم كه خدا هر دو را بيامرزاد ، در اين حادثه به هلاكت رسيدند . من ملازم مجلس شيخمان ابو عبد اللّه آلابلى شدم و سه سال در محضر او به جد تمام درس خواندم تا آنگاه كه سلطان ابو عنان او را فرا خواند و آبلى به نزد سلطان رفت . ابو محمد بن تافراكين كه در آن روزها زمام امور دولت تونس را به دست داشت مرا دعوت كرد كه نگاشتن علامت سلطان ابو اسحاق سلطان تونس را بر عهده گيرم .
در خلال اين احوال فرمانرواى قسنطينه ابو زيد نوادهء سلطان ابو يحيى با لشكريان خود بر سرايشان آمده بود . جماعاتى از اعراب او اولاد مهلهل كه او را به اين كار واداشته بودند نيز همراه او بودند .
ابو محمد بن تافراكين سلطان خود ابو اسحاق را با جماعاتى از اعراب اولاد ابى الليل از شهر بيرون برد و به ميان سپاهيان اموال و عطايا بخش كرد ولى ابو عبد اللّه محمد بن عمر در كار درنگ مىكرد زيرا خواستار عطاى بيشترى بود از اين رو ابن تافراكين او را عزل كرد و مرا به جاى او برگماشت و من نگاشتن علامت سلطان را كه عبارت بود از نوشتن الحمد للّه و الشكر للّه به قلم درشت ميان بسم اللّه و متن اعم از نامه يا فرمان ، بر عهده گرفتم . و در اول سال 753 با ايشان بيرون آمدم ولى قصد داشتم كه از آنان جدا شوم ، زيرا مرگ استادان و مشايخم مرا آزار مىداد و از تعطيل شدن حوزههاى علم در رنج بودم . چون بنى مرين به مراكز خويش در مغرب . بازگشتند و جوش و خروششان در افريقيه