تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 452

مساهمون:

ص٤٥٢
فرو نشست جمعى از فضلايى كه هم به دستگاه آنان پيوسته بودند به مغرب رفتند من نيز تصميم گرفتم كه به آنان پيوندم . ولى برادر بزرگم محمد مرا از رفتن باز مىداشت . خدايش بيامرزاد ، سرپرست من بود . از اين رو چون به اين شغل دعوت شدم بى درنگ اجابت كردم شايد سبب شود كه بتوانم خود را به ديار مغرب رسانم . عاقبت همچنين شد . چون از تونس بيرون آمديم وارد بلاد هواره شديم در دشت مرماجنه نبردى در گرفت و صفوف ما در هم ريخت و من از مهلكه برهيدم و خود را به ابه رسانيدم . در آنجا در نزد شيخ عبد الرحمان الوشتاتى اقامت جستم كه از بزرگان مرابطين بود سپس به تبسه رفتم و بر محمد بن عبدون صاحب تبسه فرود آمدم و چند شب درنگ كردم تا وسايل سفر را مهيا كرد و چند تن از اعراب را بدرقهء راه من نمود و من به قفصه شدم روزى چند در آنجا درنگ كردم و چشم به راه ماندم تا فقيه محمد بن الرئيس منصور بن مزنى و برادرش امير ابو زيد فرمانرواى زاب به قفصه آمدند . محمد بن الرئيس در تونس بود چون امير ابو زيد شهر را محاصره نمود از شهر بيرون آمده به نزد او رفت سپس خبر يافتند كه سلطان ابو عنان مغرب را گرفت و به تلمسان رفت و آنجا را نيز تصرف كرد فرمانرواى آن عثمان بن عبد الرحمان و برادرش ابو ثابت را كشت سپس به المديه رسيد و بجايه را از صاحب آن امير ابو عبد اللّه از نوادگان سلطان ابو يحيى بستد . چون به نزديك ابو عنان رسيد به سوى او راند و از بجايه دست برداشت و در زمرهء ياران سلطان در آمد . سلطان ابو عنان ، عمر بن على شيخ بنى وطاس را كه از بنى الوزير شيوخ بجايه بود به امارت آنجا فرستاد . چون خبر آشكار شد امير عبد الرحمان كه تونس را در محاصره داشت از آنجا در حركت آمد و بر قفصه گذشت . محمد بن مزنى كه به زاب مىرفت بر ما داخل شد و من با او به بسكره رفتم و در آنجا بر برادرش درآمدم . او نيز تحت هزينهء برادرش در يكى از روستاهاى زاب فرود آمد تا زمستان سپرى گرديد . چون ابو عنان بجايه را تصرف كرد . عمر بن على بن الوزير از شيوخ بنى وطاس را بر آن امارت داده بود . فارغ غلام امير ابو عبد اللّه آمد كه زن و فرزند و ديگر اهل حرم او را ببرد . برخى از سفهاى صنهاجه او را به قتل عمر بن على وادار كردند . او نيز برجست در مجلس او را بكشت . سپس بر شهر غلبه يافت و نزد امير ابو زيد كس فرستاد و او را از قسنطينه فرا خواند . رجال شهر ميانشان آمد و شد گرفتند ، تا مگر كار را به نوعى به صلاح آورند . زيرا از سطوت سلطان ابو عنان بيم داشتند . چندى بعد بر سر فارح تاختند او را به قتل آوردند و چنان كه زين پيش بود فرمان سلطان ابو عنان اعلام نمودند و تحياتن بن عمر بن عبد المؤمن شيخ بنى ونكاسن از بنى مرين را كه عامل سلطان در تدلس بود فرا خواندند و او را بر خود امارت دادند و فرمانبردارى خويش را به سلطان ابو عنان اعلام داشتند . سلطان در همان حال حاجب خود محمد بن ابى عمرو را با لشكرى گسيل داشت و وجوه دولت و اعيان خواص خويش با او همراه نمود . من از بسكره حركت كردم كه نزد سلطان ابو عنان روم .