ايشان ممانعت مىكرد . چون در سال 732 نزد سلطان ابو الحسن آمد تا از او بر ضد طاغيه يارى طلبد و سلطان فرزند خود امير ابو مالك را به يارىاش فرستاد تا در جبل الفتح با طاغيه جنگ كند بنى ابى العلاء او را متهم ساختند كه با سلطان ابو الحسن در حق ايشان در نهان توطئه كرده است . از اين رو با او دل بد كردند و تصميم به برافكندن او گرفت در اين اتهام بعضى از پروردگان او كه مترصد يافتن مقامى در دولت بودند ، به زيان او شركت داشتند و مخالفان را مساعدت مىكردند .
چون جبل الفتح گشوده شد - و ما پيش از اين به ذكر آن پرداختهايم و طاغيه بيامد و لشكر در آنجا فرود آورد و ابن الاحمر آهنگ سراى طاغيه نمود بدين بهانه كه او از دژ باز گردد و او نيز باز گرديد و سپاه مسلمانان متفرق شد ، در سال 733 سلطان ابن الاحمر به غرناطه باز گرديد - كسانى به راه ابو ثابت نشستند تا او را بكشند . ابو ثابت را خبر شد فرمان داد كشتى او حاضر كنند تا از راه دريا به مالقه رود . اين خبر به مخالفان او دادند ، در ساحل اصطبونه او را يافتند و دربارهء يكى از غلامانش به نام عاصم با او به گفتگو پرداختند . كار به سرزنش و درشتگويى كشيد . ابو ثابت از غلام خود دفاع كرد . آنان بر عاصم حمله آوردند او را با نيزه زدند اين امر به ابو ثابت گران آمد و بر آنان اعتراض كرد . در اين حال او را نيز زدند . ابو ثابت از اسب فرو افتاد . برادرش يوسف را فرا خواندند و با او بيعت كردند و ابو ثابت را به غرناطه باز آوردند . ولى او به سبب كارى كه كرده بودند همواره از آنان بيمناك بود و حال بر همين منوال دوام داشت . چون سلطان ابو الحسن از فتح تلمسان فراغت يافت ، آهنگ جهاد نمود ، به ابن الاحمر پيام داد كه آنان را از اندلس كه مكان جهاد اوست براندازد . ابن الاحمر با كمال خرسندى اين رأى بپذيرفت و ابو ثابت و برادرانش يعنى ادريس و منصور و سلطان را دربند كشيد . برادر ديگرش سليمان بگريخت و به طاغيه پيوست . او را در نبرد طريف در سركوبى مسلمانان اثرى آشكار بود . چون ابن الاحمر ابو ثابت و برادرانش را گرفت روزى چند آنان را در زندان زيرزمينى حبس كرد ، سپس به افريقيه تبعيد كرد . آنان بر مولاى ما سلطان ابو يحيى فرود آمدند . سلطان ابو الحسن ، ابو يحيى را پيام داد كه ايشان را به بند كشد مباد به نواحى مغرب آيند . در اين ايام سلطان در اندلس به جهاد مشغول بود . چون از جهاد فراغت يافت ، ابو يحيى آنان را با ابو محمد عبد اللّه بن تافراكين به درگاه سلطان فرستاد و نامه نوشت و شفاعت ايشان كرده بود . سلطان ابو الحسن شفاعت بپذيرفت و آنان را به اكرام تمام در آورد . تا آنگاه كه در سال 746 به هنگام محاصرهء جزيره به سبته در آمد . در آنجا بعضى در حق ايشان سعايت كردند .
سلطان همه را در مكناسه به بند كشيد . چون سلطان ابو عنان بر پدر عصيان كرد و منصور پسر برادر خود ابو مالك را كه فرمانرواى فاس بود شكست داد و در بلد الجديد با او به پيكار پرداخت ، آنان را از مكناسه فراخواند و از بند برهانيد و ايشان را مورد احسان خويش قرار داد و اموالى ارزانى داشت و در كارهاى خويش به ايشان استظهار نمود . ابو ثابت را از مقربان خويش گردانيد و در زمرهء اهل
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 420
مساهمون: ابن خلدون
ص٤٢٠