تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 419

مساهمون:

ص٤١٩
بالا گرفت . عثمان بن ابى العلاء عصيان كرد و به خشم بيرون آمد و خيمه‌هاى خويش در مرج غرناطه بر پاى نمود . جماعتى از غازيان از قبايل زناته بر او گرد آمدند . وزير و دولتمردان به الحمراء تحصن گرفتند و نايب روزى چند ميانشان در آمد و شد بود . وزير بر آن شد كه يكى از خويشاوندانش را در برابر او بر پاى دارد ، باشد كه از سركشى باز ايستد . پس يحيى بن رحو بن عبد اللّه بن عبد الحق را كه در زمرهء ياران عثمان و داماد او بود برگزيد . و با او به گفتگو نشست تا منشور فرماندهى غازيان به او داد . مردم به دو روى نهادند و عثمان در لشكرگاه خود تنها ماند . تنها عشيره و فرزندانش با او بودند عثمان با وزير پيمان صلح بست بدين شرط كه به مغرب رود و براى اين منظور چند تن از خواص خود را در سال 728 نزد سلطان ابو سعيد فرستاد . آنگاه با هزار سوار كه مىپنداشتند از نزديكان و خويشاوندان و خشم او هستند از خارج شهر غرناطه حركت كرد و آهنگ المريه نمود تا از آنجا از آب بگذرد . برفت تا به اندوس [ 1 ] رسيد . ميان او و رؤساى آن ناحيه دوستى بود آنان به نزد او بيرون آمدند تا حق نيكيهاى او بگزارند . عثمان بر ايشان غدر كرد و به شهر در آمد و شهر را بگرفت و زن و فرزند و بار و بنهء خويش در آنجا نهاد . آنگاه محمد بن الرئيس ابو سعيد را از شلوبانيه بخواند . محمد در شلوبانيه مىزيست . چون بيامد او را به امارت نصب كرد و به غرناطه هر صبح و شام حمله كرد و آتش فتنه برانگيخت . يحيى بن رحو با جمعى از زناته كه با او بودند به دفاع برخاستد . چند سال اين جنگ دوام يافت تا آنگاه كه سلطان محمد بن الاحمر وزير خود ابن المحروق را بكشت و عثمان بن ابى العلاء را بخواند و با او پيمان صلح بست . بدان شرط كه عم او محمد را به مغرب فرستد و خود به غرناطه آيد و رياست غازيان بر عهدهء او باشد . و اين كار در سال 729 به انجام رسيد . عثمان بن ابى العلاء به همان منصب و مقام خويش باز گرديد . و پس از آن ديده از جهان فرو بست . و البقاء للّه وحده .

خبر از رياست ابو ثابت پسر عثمان بن ابى العلاء بعد از او

و سرانجام كار ايشان چون شيخ غازيان و دلير مرد نامدار زناته عثمان بن ابى العلاء در گذشت پسرش ابو ثابت عامر در ميان قوم خود جانشين پدر شد . سلطان ابو عبد اللّه بن ابى الوليد امارت غازيان مجاهد را - آنسان كه از آن پدرش بود - به او ارزانى داشت . ابو ثابت را كار بالا گرفت و نيرومند شد و بر ياران و متابعانش در افزود و صاحب نفوذى راى و اعتبار گرديد . قوم او در دولت قدرتمند بودند و بر آن تحكم مىكردند . سلطان محمد بن ابى الوليد از تحكم بر او بيزار بود ، چه اندك باشد چه بسيار . از اين رو آراى ايشان را ناچيز مىشمرد از بلندپروازيها و جاه‌طلبيهاى
هامش
[ ( 1 ) ] در نسخهF: جاى اين كلمه سفيد است و در نسخهC: ادرس . و پندارم كه اندوجر خوانده شود . م
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 419 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى