خواست . پادشاه جليقيه با او به غرناطه آمد . سليمان المستعين با ياران خود از بربرها براى دفاع به ساحل رفت . المهدى با سپاه خود به تعقيب او پرداخت دو گروه در وادى ايره [ 1 ] مصاف دادند و بربرها نيكو از عهده بر آمدند و ابو يداس نام و آوازهاى بلند يافت ، المهدى و پادشاه جليقيه منهزم شدند . ابو يداس بن دوناس نيز در گير و دار نبرد زخمى برداشت كه هلاكتش در آن بود ، او را در همانجا به خاك سپردند . پسرش خلوف و نوادهاش تميم بن خلوف از رجال زناته در اندلس بودند و به شجاعت معروف و صاحب رياست . يحيى بن عبد الرحمان پسر برادرش عطاف نيز از رجال اين خاندان بود او به بنى حمود وابسته بود القاسم [ الواثق بن محمد ] يكى از بنى حمود او را در ايام خلافتش والى قرطبه ساخت و البقاء للّه وحده .
خبر از ابو نور بن ابى قره و فرمانروايى او در اندلس در ايام ملوك الطوائف
نام اين مرد ابو نور بن ابى قره از بنى يفرن از رجال بربر بود كه در ايام فتنه ، قومشان به ايشان استظهار داشتند . در روزگاران فتنه بر برنده غلبه يافت . و عامر بن فتوح از موالى اموى را در سال 445 از آنجا اخراج كرد و براى خود تشكيل حكومتى داد . چون كار ابن عباد در اشبيليه بالا گرفت هواى تصرف اعمال و ثغور همجوار در سرش افتاد . از اين رو ميان او و ابو نور كشاكش در گرفت و اين وضع بر دوام بود كه گاه در جنگ بودند و گاه در آشتى . تا آنگاه كه در سال 450 او را به مهمانى خود خواند و از روى كيد گفت كه نامهاى از يكى از زنان حرمش به دست او آمده كه از پسرش شكايت كرده كه به حرام با او مىآميزد ابو نور به شهر خود باز گشت و پسرش را بكشت و چون دريافت كه او را به حيله فريب دادهاند از شدت اندوه بمرد . پسر ديگرش ابو نصر به جايش نشست و تا سال 457 فرمانروايى كرد . جمعى از سپاهيانش بر او غدر كردند از دست ايشان بگريخت و بر ديوار بر آمد بيفتاد و بمرد . معتضد بن عباد رنده را از آن پس تصرف كرد . بعضى گويند كه اين حادثه در زمان حادثه حمام در سال 445 اتفاق افتاده و ابو نور در آن حادثه به هلاكت رسيد و چون خبر به پسرش ابو نصر رسيد شد آنچه شد و اللّه اعلم .
خبر از مرنجيصه [ 2 ] از بطون بنى يفرن و شرح احوالشان
اين بطن از بنى يفرن در ضواحى افريقيه مىزيست داراى كثرت و قوت بودند . چون ابو يزيد خارجى بر ضد شيعه قيام كرد از ميان خويشاوندان مادرى او بنى واركوا به سبب عصبيتى كه بود به
هامش
[ ( 1 ) ]C: ابره
. [ ( 2 ) ] ابن حزم : منحيصه .