سلطان گاه كه در ميان نديمان و خواص خود نشسته بود آهى از سر درد بر مىآورد . تا عاقبت تصميم گرفت كه وزير را از ميان بردارد و چند تن از غلامان خاص خود را بر اين كار گماشت .
اين خبر را بعضى از جاسوسان و خبرچينان به وزير بردند و او بر جان خويش بترسيد . وزير در خودكامگى و تحكم به حدى بود كه در هر حال مىتوانست در خلوتها به نزد سلطان و حرم او رود و از حال آنان استكشاف كند . روزى در حالى كه سلطان با نديمان خود به شراب نشسته بود وزير با حشم خود در آمد . همراهان وزير نديمان را از گرد سلطان بپراكندند و او را گرفتند و گلويش را فشردند تا بمرد ، آنگاه او را در چاهى در روض الغزلان افكندند . وزير خواص و بزرگان ملك را بخواند و جاى او نشان داد و گفت كه از شدت مستى از اسب در غلطيده و به اين چاه افتاده است .
اين واقعه در محرم سال 768 بود .
وزير در حال ابو فارس عبد العزيز بن سلطان ابو الحسن را فرا خواند . او در يكى از خانههاى قصبهء فاس تحت نگهبانى و مراقبت وزير بود . او را بياورد و بر تخت فرمانروايى نشاند . آنگاه درهاى قصر به روى خواص و عوام و بنى مرين بگشود . مردم هجوم آوردند و بر دست او بوسه زدند و به او به فرمانبردارى دست بيعت دادند . چون كار بيعت پايان گرفت وزير لشكر بياراست كه به مراكش فرستد . مردم را عطا داد و سپاه را عرض داد و سلطان عبد العزيز را در ماه شعبان از فاس برگرفت و به مراكش راند . عامر بن محمد در مكان امن خويش در كوهها هنتاته بود . امير ابو الفضل بن سلطان ابو سالم و عبد المؤمن بن سلطان ابو على نيز با او بودند . عامر بن محمد عبد المؤمن را بار ديگر از زندان آزاد كرده بود و برابر با پسر عمش نشانده بود تا بگويد كه او را سلطان مىداند . باز هم ميان عامر و عمر پيمان صلح بسته شد و او سلطان خود را به فاس باز گردانيد . اين واقعه در ماه شوال همان سال بود و پس از آن بمرد . و ما به ذكر آن خواهيم پرداخت . ان شاء اللّه .
خبر از كشته شدن وزير عمر بن عبد اللّه و استبداد سلطان عبد العزيز در كار خود
تحكم و فرمانروايى عمر بن عبد اللّه بر سلطان عبد العزيز از حد بگذشت . او را از تصرف در هر كارى منع مىكرد و مردم را از دست يافتن به او باز مىداشت . مادرش از سرنوشت فرزند خود بيمناك بود . در اين احوال عمر بن عبد اللّه به پايهاى از خودكامگى رسيد كه هواى زناشويى با دختر سلطان ابو عنان را در سر آورد . و شرط كرد كه برادر او را به جاى عبد العزيز به پادشاهى نشاند . عبد العزيز از اين امر آگاه شد و يقين كرد كه عمر عاقبت او را خواهد كشت . اين احوال مقارن آن شده بود كه عمر سلطان عبد العزيز را فرموده بود كه از قصر خود به قصبه رود . عبد العزيز اين موقعيت را براى كشتن وزير مناسب يافت . جماعتى از مردان خود را در زواياى قصر به كمين نشاند تا چون وزير