بود . عمر بن عبد اللّه حامل نامه را بگرفت و به زندان افكند . مسعود را اين كار ناخوش آمد .
اصحاب او - از بنى مرين - او را به خروج و منازعت با عمر بن عبد اللّه ترغيب كردند و وعده دادند كه در اين اقدام ياريش خواهند كرد . مسعود لشكرگاه خود در زيتون ، خارج شهر فاس بر پا نمود و چنان وانمود كرد كه براى گردش بهارى و تفرج و نگريستن در زيباييهاى زمين به خارج شهر مىرود . اين واقعه در ماه رجب سال 765 بود . ياران او در آن حوالى خيمههاى خود بر پا نمودند و چون جمعشان كامل شد آهنگ خروج كردند . مسعود خلاف آشكار كرد و آن گروه از بنى مرين كه او را وعدهء يارى داده بودند در وادى النجا گرد آمدند . سپس به مكناسه راند و به عبد الرحمان بن على ابو يفلوسن نامه نوشت و او را فرا خواند تا با او بيعت كند . عبد الرحمان پس از رفتن از سجلماسه و جدا شدن از برادرش عبد المؤمن به حوالى تادلا رفته بود عامر افواجى از سپاه را بر سر او فرستاد . منهزمش ساختند سپس به بنى ونكاسن پيوست . مسعود بن ماساى و يارانش نزد او كس فرستادند ، به نزد ايشان رفت و با او بيعت كردند . عمر بن عبد اللّه ، سلطان خود محمد بن ابى عبد الرحمان را بيرون آورد و در كدية العرائس لشكرگاه زد و سپاهيان راتبه و اجرا داد و نقايص بر طرف نمود . سپس رهسپار وادى النجا شد ، مسعود بن ماساى و قومش بر او شبيخون زدند . عمر بن عبد اللّه و لشكرگاهش در مراكز خود نيك پاى فشردند ، تا شب فرا رسيد . در تاريكى شب سپاه مسعود بگريخت و سپاه عمر آن را تعقيب كرد و جمعشان پراكنده گرديد مسعود هرگز نمىپنداشت مردم با سلطان و وزيرش اينچنين متحد و همدل باشند .
مسعود بن ماساى بن رحو به تادلا رفت و امير عبد الرحمان به بلاد بنى ونكاسن و عمر و سلطانش محمد بن ابى عبد الرحمان به پايتخت خود باز گرديدند . عمر بن عبد اللّه به دلجويى بنى مرين پرداخت . همه به دو باز گشتند . او نيز از گناهشان عفو كرد و در اصلاح حالشان سعى نمود .
ابو بكر بن حمامه به دعوت عبد الرحمان بن ابى يفلوس پرداخت و در قلمرو خويش دعوت او بر پاى داشت . موسى بن سيد الناس از بنى على ، اهل كوهستان دبدو - از بنى ونكاسن - به سبب خويشاوندى سببى كه با او داشت با او بيعت كرد ولى قومش از او روى برگردانيدند و به سوى وزير عمر بن عبد اللّه روى نهادند و او را واداشتند كه بر ضد ابو بكر بن حمامه قيام كند . او نيز برخاست و بر بلاد او غلبه يافت و دژ او ايكلوان را تصرف كرد . ابو بكر بن حمامه و دامادش موسى گريختند و از سلطان خود عبد الرحمان جدا شدند و رشتهء پيمان او بگسستند و خود به اطاعت صاحب فاس در آمدند . عبد الرحمان به تلمسان رفت و بر سلطان ابو حمو فرود آمد . ابو حمو او را اكرام فراوان كرد . وزير ، مسعود بن ماساى به دبدو رفت و بر امير آن محمد بن زاكدان كه فرمانرواى آن ثغر بود فرود آمد . سپس آنچه در دل داشت بيان كرد و با صاحب آن ثغر به توطئه پرداخت و امير عبد الرحمان را از تلمسان فرا خواند تا به يارى او در فرصتى كه مىپنداشت به دست آمده است به
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 359
مساهمون: ابن خلدون
ص٣٥٩