تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 362

مساهمون:

ص٣٦٢
آيد بر جهند و كار او يكسره كنند . سپس وزير را به درون سراى خود خواند تا به رسم معمول با او گفتگو كند . چون وزير به خانه درآمد خواجه سرايان درهاى قصر را پشت سر او بستند . سلطان با او در سخن گفتن درشتى كرد و عتاب نمود . در اين حال مردان از كمينگاه بيرون جستند و تيغ در او نهادند . وزير خواص خود را ندا داد آن سان كه آواز او شنيدند . پس همگان بر در قصر آمدند و قفلها و كلونها بشكستند . وزير را در خون خويش غرفه يافتند بازگشتند و بگريختند . سلطان به مجلس خود درآمد و بر تخت نشست و خواص خود بخواند و عمر بن مسعود بن منديل بن حمامه - از بنى مرين - و شعيب بن ميمون بن ودرار - از حشم - و يحيى بن ميمون بن امصمود از موالى را منشور امارت داد . در اواسط ماه ذو القعدهء سال 768 كار بيعت به پايان آمد . آنگاه فرزند وزير عمر بن عبد اللّه و برادر او و عم او و حاشيهء ايشان را بگرفت و به زندان فرستاد و چند شب ديگر همه را بكشت . آنگاه پس از چند روز ديگر سليمان بن داود و محمد السبيع را كه از دوستان يك دل عمر بن عبد اللّه بودند ، بدان سبب كه در كار آنها به سبب خبرهايى كه از آن دور رسيده بود ، به شك افتاده بود ، بگرفت و به حبس فرستاد . علال بن محمد و الشريف ابو القاسم را نيز به همين اتهام زندانى ساخت ولى به شفاعت ابن الخطيب وزير ابن الاحمر بر آن دو منت نهاد و تبعيدشان كرد . سپس خود به راه خودكامگى و لجام گسيختگى افتاد . دست خواص و بطانه را از تصرف در كارها جز به اذن خود كوتاه نمود . چند ماه پس از اين خودكامگى ، وزير شعيب بن ميمون بمرد و پس از او يحيى بن ميمون به هلاكت رسيد . و ما به ذكر اين حوادث خواهيم پرداخت . ان شاء اللّه تعالى . و اللّه اعلم .

خبر از عصيان ابو الفضل فرزند مولا ابو سالم سپس حركت سلطان عبد العزيز به سوى او و هلاكت او

چون سلطان عبد العزيز ، عمر بن عبد اللّه را كه بر امور او غلبه يافته بود بكشت ، ابو الفضل بن سلطان ابو سالم نيز بدين وسوسه افتاد كه عامر بن محمد را بكشد . برخى از خواص ابو الفضل او را بدين كار واداشته بودند . عامر بن محمد بفراست دريافت پس خود را به بيمارى زد و در خانهء خود بر بستر افتاد . از ابو الفضل خواست كه اجازه دهد به جبل هنتاته رود تا حرم و اقاربش پرستاريش كنند . آنگاه با تمام زاد ورود خويش در حركت آمد . و ابو الفضل از دست يافتن به او نوميد گرديد . اطرافيانش گفتند اكنون كه به عامر بن محمد دست يافتن نتواند ، عبد المؤمن را از ميان بردارد . چند شب بعد از رفتن عامر بن محمد ، ابو الفضل به هنگامى كه مست باده بود سردار مسيحى سپاه خويش را بخواند و فرمان داد برود و عبد المؤمن را در زندانش در قصبهء مراكش بكشد و سرش را بياورد . چون خير به عامر بن محمد رسيد بر خود بلرزيد و شكر خداى به جاى آورد كه از مرگ برهيده