تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 345

مساهمون:

ص٣٤٥
نگهداشت ادب موقوف كرده بود . ابن الاحمر همچنان در دستگاه سلطان مىزيست تا آنگاه كه به اندلس باز گرديد و در سال 763 ملك از دست رفتهء خويش باز پس گرفت . و ما از آن ياد خواهيم كرد . ان شاء اللّه تعالى .

خبر از شورش حسن بن عمر و خروج او در تادلا و غلبهء سلطان بر او و هلاكتش

هنگامى كه حسن بن عمر به مراكش رفت و در آنجا استقرار يافت او را هواى قدرت و رياست در سر افتاد . وزراى مجلس سلطان ابو سالم به سعايت پرداختند و سلطان را با او بر سر خشم و كين آوردند و فضاى دوستى تيره و تار كردند . حسن بن عمر بفراست دريافت و از موقعيت خويش و خشم سلطان سخت بترسيد و در ماه صفر سال 761 از مراكش بيرون آمد و به تادلا رفت در حالى كه از اطاعت سلطان بيرون آمده بود . بنى جابر - از حشم - به ديدارش شتافتند و بر او گرد آمدند و پناهش دادند . سلطان ابو سالم لشكرى به جنگش فرستاد و سردارى آن را به حسن بن يوسف سپرد . حسن بن يوسف به تادلا رفت و حسن بن عمر به جبل شد و با حسين بن على و رديغى بزرگ ايشان در آنجا تحصن گرفت . سپاه سلطان او را محاصره كرد وزير حسن بن يوسف سردار سپاه با مردم جبل كه از قبايل صنا كه بودند در نهان به گفتگو پرداخت و اموالى به ميانشان فرستاد تا بر آنان بشوريدند و جمعشان پراكنده شد . حسن بن يوسف در حال حسن بن عمر را بگرفت و با همهء متابعان و ياران به لشكرگاه برد و بند بر نهاد و به حضرت باز گرديد . در روزى ديدنى و فراموش ناشدنى نزد سلطان آورد . سلطان در آن روز فرمان داد كه لشكريان او سوار شوند و خود در جايگاهش در برج الذهب بر خارج شهر بنشست تا از برابر او بگذرند . حسن بن عمر را نيز كه بر شترى نشانده بودند در ميان اين جمع بگردانيدند . او را به نزديك سلطان آوردند ، حسن از فراز اشتر خويش به اشاره زمين را ببوسيد . سلطان سوار شده به قصر خود رفت . مردم پراكنده شدند در حالى كه بسى از عبرتهاى اين روزگار را به چشم خود ديده بودند . سلطان به قصر داخل شد و بر اريكه نشست و خواص و جلساى مجلس خود را بار داد و حسن بن عمر را نيز احضار كرد و او را سرزنش نمود و جرمش را به اثبات رسانيد . حسن پى در پى عذر مىآورد و بزارى انكار مىكرد . در اين مجلس جمع كثيرى از بزرگان و خواص سلطان بودند هر كه بود از آنچه مىديد هم به رقت مىآمد و هم از روزگار عبرت مىگرفت . سلطان ابو سالم دستور داد تا او را به روى در افكندند و ريشهايش را كندند و زير چوب گرفتند . سپس به زندانش كشيدند و چند شب بعد از زندانى شدنش به ضرب نيزه كشتندش و جسدش را بر باروى شهر نزديك دروازهء محروق بياويختند تا عبرت ديگران شود .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 345 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى