شدند و هر كه از بنى مرين به دو پيوسته بود از او ببريد . منصور خود را به بادس در سواحل مغرب رسانيد و همهء سپاهيان او با تمام ساز و برگ خويش به ابو سالم پيوستند و از او خواستند كه به دار الملك در حركت آيد . او نيز برفت و حسن بن عمر را خلع كرد و شهر را به عم خود سپرد .
حسن بن عمر بيرون آمد و بيعت كرد .
سلطان ابو سالم در روز جمعهء اواسط شعبان سال 760 به بلد الجديد وارد شد و بر ملك مغرب مستولى گرديد . از اطراف گروه گروه مردم برسيدند و بيعت كردند . سلطان امارت مراكش را به حسن بن عمر داد و به پاس رتبت او با سپاهى به مراكش فرستاد . مسعود بن رحو بن ماساى و حسن بن يوسف و رتاجنى را وزارت خويش داد و خطيب پدرش ، فقيه ابو عبد اللّه محمد بن احمد بن مرزوق را در زمرهء خواص خود در آورد . و نويسندهء اين كتاب را به نوشتن توقيعات و نامههاى سرى برگزيد . من از لشكرگاه منصور بن سليمان در كدية العرائس - چون اوضاع منصور را در اختلال ديدم و دانستم كه ابو سالم به حكومت خواهد رسيد - به دو پيوستم . سلطان ابو سالم مرا بگرمى پذيرفت و كتابت سرّ خويش به من واگذاشت . دولت ابو سالم در مغرب قوام گرفت . متابعان سلطان كه در بادس بودند منصور بن سليمان و پسرش على را گرفتند و بند بر نهاده به درگاه او آوردند سلطان آنان را احضار كرد و سرزنش نمود . سپس فرمان داد ببرند و به ضرب نيزه بكشند . در آخر ماه شعبان آن دو را كشتند . آنگاه همهء فرزندان و خويشاوندان از فرزندان پدرش و عمش را كه نامزد حكومت بودند گرد آورد و به رنده از ثغور اندلس فرستاد و بر آنان موكلان گماشت . محمد فرزند برادرش ابو عبد الرحمان در غرناطه بود . از آنجا به طاغيه پيوست و در نزد او استقرار يافت تا آنگاه كه به مغرب باز گرديد و ديگران پس از مدتى كه از حكومتش گذشته بود به دستور او در دريا غرق شدند . آنان را به كشتى نشاندند كه به مغرب برند ، سپس همه را در دريا غرقه ساختند و كشور از مخالفان و منازعان رهايى يافت و اركان آن استحكام گرفت . و اللّه غالب على امره .
سلطان ابو سالم مولانا سلطان ابو العباس را نيك بنواخت و در حق او بسيار نيكى كرد و سراى عامر بن فتح اللّه وزير پدرش را به او داد . و در كنار تخت خويش براى او جايى معين نمود و وعده داد كه ملك از دست رفتهء او بستاند و به دو دهد . و مادر اين باب سخن خواهيم گفت . ان شاء اللّه تعالى .
خبر از خلع ابن الاحمر صاحب غرناطه و كشته شدن رضوان و آمدن او به نزد سلطان
چون سلطان ابو الحجاج در سال 755 بمرد و پسرش محمد جانشين او شد رضوان از موالى پدرش زمام اختيار او را به دست گرفت . سلطان ابو الحجاج به سبب محبتى كه به پسر كوچكتر خود اسماعيل و به مادرش داشت او را نامزد جانشينى خود كرده بود هنگامى كه اسماعيل را به يك سو