امير ابو عبد الرحمان پيش از آنكه وضع حال سلطان روشن گردد خواست زمام امور را بر دست گيرد و وزيران و خواص او به ترغيبش پرداختند . ياران خاصهء سلطان از ماجرا خبر يافتند و به عرض او رسانيدند و گفتند پيش از آنكه كار بالا گيرد و شكاف افزون شود به خيمهء جلوس خويش رود .
چون لشكريان از حضور سلطان در خيمهء جلوس آگاه شدند ازدحام كردند و بر دست او بوسه زدند .
آنان كه مظنون بودند همه دستگير شده روانهء زندان شدند و دو امير مورد خشم قرار گرفتند .
سپاهيانى كه در لشكرگاه آن دو بودند از آنجا حركت كردند و به لشكرگاه سلطان آمدند . سلطان به خيمه خود باز گرديد و آن دو امير از اين حادثه كه پيش آمده بود بترسيدند و آتش فتنهها خاموش شد و سعايت مفسدان فروكش كرد و مردم از گردشان پراكنده شدند . امير ابو عبد الرحمان را وحشت بيش بود . شب هنگام از خيمهء خود بيرون آمد و در تاريكى براند و صبح به حلهء بنى زغلى امراى زغبه كه در سرزمين بنى حمزه بود فرود آمد . اميرشان موسى بن ابى الفضل او را بگرفت و نزد سلطان پدرش فرستاد . پدر ، او را در وجده بند بر نهاد و جاسوسان به نگهبانى او بر گماشت و در سال 742 او را كشت . از اين قرار كه امير عبد الرحمان بر زندانبان حمله آورد و او را بكشت .
سلطان حاجب خود علال بن محمد را به كشتن او فرستاد . وزيرش زيان بن عمر الوطاسى به موحدين پيوست . آنان پناهش دادند . سلطان فرداى همان شب كه ابو عبد الرحمان گريخته بود از برادرش ابو مالك خشنود شده بود . سپس او را به امارت ثغور اندلس فرستاد . آنگاه به تلمسان باز گرديد .
و اللّه اعلم .
خبر از خروج ابن هيدور و تشابه او به ابو عبد الرحمان
چون سلطان فرزند خود ابو عبد الرحمان را بگرفت و به زندان فرستاد خدم و حشم او پراكنده شدند و به اطراف رفتند . از آن جمله بود قصاب مطبخ او معروف به ابن هيدور . اين مرد به ابو عبد الرحمان شباهت داشت . چون بگريخت به ميان بنى عامر از شعب قبيلهء زغبه رفت . بنى عامر در اين روزگار سر از اطاعت سلطان برتافته بودند و بر دولت خروج كرده بودند . زيرا سلطان ابو الحسن و پدرش ، عريف بن يحيى امير بنى سويد را كه با آنان دشمنى داشت در زمرهء خواص خود در آورده بود . اين عريف بن يحيى از ابو تاشفين بريده بود . پس بنى عامر به راه خلاف رفته بودند و جامهء نفاق بر تن كرده بودند و به باديه رفته بودند . رياست ايشان در اين هنگام با صغير بن عامر و برادران او بود .
سلطان ونزمار پسر دوست خود عريف را به جنگ ايشان فرستاد . ونزمار در اين عهد سرور بدويان بود . براى نبرد با ايشان سپاه گرد آورد و آنان از مقابل او واپس نشستند و ونزمار چند بار دست به كشتارشان زده بود . در اين هنگام اين قصاب به ميان ايشان رفت و گفت كه فرزند سلطان است و همان ابو عبد الرحمان است و اكنون به خلاف پدر برخاسته است . بنى عامر به اشتباه افتادند و با او