تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 273

مساهمون:

ص٢٧٣
عدى بن هنو را دست بسته به حضرت آورد و در زندان زيرزمينى حبس نمود . سپس به غزو تلمسان باز گرديد . و للّه اعلم .

خبر از حركت سلطان ابو سعيد عثمان بن تلمسان و اين نخستين حركت او به تلمسان بود

چون عبد الحق بن عثمان بر سلطان ابو الربيع خروج كرد و به يارى حسن بن على بن ابى الطلاق بزرگ بنى عسكر بر تازى مستولى شد و رسولانشان نزد ابو حمو موسى بن عثمان سلطان بنى عبد الواد آمد و شد گرفت بنى مرين را كينهء ديرينه بجنبيد و چون عصيانگران به سلطان ابو حمو پناه بردند و او نيز پناهشان داد ، آتش كينهء بنى مرين شعله‌ور شد و سلطان ابو سعيد كه به فرمانروايى رسيد دشمنى با بنى عبد الواد بر دلهاى بنى مرين استيلا يافته بود . چون كار سلطان استحكام يافت و اطراف مراكش را زير سلطهء خويش در آورد و بر بلاد اندلس عمال خود را برگماشت و از امور مغرب فراغت جست عزم جنگ تلمسان نمود و در سال 714 بدان صوب حركت كرد . چون به وادى ملويه رسيد پسران خود ابو الحسن و ابو على را با دو لشكر عظيم در دو جناح روانه ساخت و خود در ساقه حركت كرد و با اين تعبيه به بلاد بنى عبد الواد در آمده . در نواحى آن دست به تاراج زد و هر نعمت كه بود از ميان برد و در وجده جنگ آغاز كرد جنگى سخت . مردم وجده نيك به دفاع پرداختند سپس به تلمسان راند و در ملعب جايى در بيرون شهر فرود آمد . ابو حمو موسى بن عثمان در پس بارو شد و سلطان ابو سعيد بر چند دژ با رعاياى آنها غلبه يافت . سپس بر ضواحى مستولى گرديد و هر چه بود بركند و بسوخت . آنگاه به جبال بنى يزناسن رفت و دژهاى آن بگشود و خونها ريخت و بار ديگر به وجده رسيد . برادرش يعيش بن يعقوب نيز با سپاه خود با او بود . سلطان ابو سعيد به او بدگمان شده بود . يعيش به تلمسان گريخت و بر ابو حمو فرود آمد . سلطان با همان تعبيه به تازى باز گشت و در آنجا درنگ كرد . پسر خود امير ابو على را به فاس فرستاد . بعدها اين اميرزاده بر پدر خروج كرد و ما به ذكر آن خواهيم پرداخت . ان شاء اللّه تعالى .

خبر از شورش امير ابو على [ بن ابى سعيد عثمان ] و حوادثى كه ميان او و پدرش سلطان ابو سعيد بود

سلطان ابو سعيد را دو پسر بود . پسر بزرگ از مادرى حبشى بود به نام على [ كه ابو الحسن كنيه داشت ] و ديگر از مملوكى از اسيران مسيحى به نام عمر [ كه كنيه‌اش ابو على بود ] پسر كوچك را از آن ديگر بيشتر دوست مىداشت . چون سلطان بر مغرب استيلا يافت او را به ولايت‌عهدى خويش برگزيد . عمر در اين هنگام جوان بود و هنوز موى شاربش نرسته بود . براى او القاب امارت ، وضع