تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 262

مساهمون:

ص٢٦٢
پسران عثمان بن يغمراسن به تلمسان كس فرستاد و با آنان پيشنهاد كرد كه اگر به آلات نبرد ياريش دهند دست از محاصره بردارد . براى عقد اين قرارداد ابو حمو حاضر شد و تاييدش نمود . بيشتر بنى مرين و اهل حل و عقد به امير ابو ثابت عامر گرايش داشتند ، تنها سپاهيان و حاشيه و خواص و وزرا با ابو سالم بيعت كرده بودند . ابو سالم در البلد الجديد بود . اينان اشارت كردند كه به جنگ بيرون آيد . او نيز بيرون آمد و سپاه خود تعبيه داد . قدرى بهت زده درنگ كرد و از نبرد امتناع نمود و وعده داد كه فردا جنگ را آغاز خواهد كرد . آنگاه به قصر باز گرديد و يارانش را نوميد بر جاى نهاد . آنان نيز به امير ابو ثابت - كه بر فراز كوهى مشرف بر آنان ايستاده بود و مىنگريست - پناه بردند چون ابو سالم به درون قصر رفت يارانش جملگى به نزد ابو ثابت شتافتند و چون همهء سپاهيان و قبايل در كنار ابو ثابت قرار گرفتند ، به البلد الجديد روى نهاد و برفت تا بر در شهر بايستاد . ابو ثابت عمامه‌اى بر سر بسته بود . وزير يخلف بن عمران الفودودى از شهر بيرون آمد ، به امر ابو يحيى او را از اسب فرو كشيدند و در برابر او به ضرب نيزه كشتند . يخلف بن عمران ، تازه به وزارت رسيده بود . سلطان در ماه شعبان سال 706 پيش از مرگ خويش او را وزارت داده بود . ابو سالم به جانب مغرب گريخت . جمعى از عشيرهء او از فرزندان رحو بن عبد اللّه بن عبد الحق عباس و عيسى و على پسران رحو و پسر برادرشان جمال الدين بن موسى همراه او بودند . امير ابو ثابت با قليلى از لشكرش از پى ايشان براند و در بندرومه به آنان رسيدند . همه را گرفتند . به فرمان سلطان ابو ثابت ، ابو سالم و جمال الدين را كشتند و باقى را زنده گذاشتند . امير ابو ثابت فرمان داد دروازهء البلد الجديد را آتش زنند تا سپاه به درون رود . در اين حال رئيس سراهاى سلطانى عبد اللّه بن ابى مدين كاتب از فراز بارو آشكار شد . سلطان را گفت كه ابو سالم فرار كرده و مردم شهر به اتفاق سر بر خط فرمان او دارند . مىخواست با ابو ثابت بمسالمت رفتار كند كه شب هنگام بود و بيم آن مىرفت كه لشكريان خانه‌هاى مردم در شب غارت كنند و به مردم آسيب رسانند از اين رو فاجعه را تا بامداد به تعويق انداخت . سلطان نيز مهلت داد . امير ابو يحيى او را فرمان داد كه ابو الحجاج بن اشقيلوله را در بند كشد . زيرا از قديم در ميان ايشان دشمنى بود . سپس فرمان داد كه او را بكشد و سرش را بفرستد و ابو الحجاج كشته شد . سلطان آن شب گفت تا آتش افروزند و او در روشنى آتش شب را بر پشت اسب به روز آورد . بامداد به قصر داخل شد و پيكر سلطان را پس از آنكه بر آن نماز خواندند به خاك سپردند . چون امير ابو يحيى مورد توجه همگان بود ، سلطان بر او حسد برد و با بزرگان و خويشاوندان خويش چون عبد الحق بن عثمان بن امير ابو معرف محمد بن عبد الحق و وزرايى كه در حضرت بودند ، چون ابراهيم بن عبد الجليل ونكاسى و ابراهيم بنى عيسى يرنيانى و جز آن دو از خواص در باب او مشورت كرد . به قتل او رأى دادند و از او سخنانى نقل كردند كه