تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 259

مساهمون:

ص٢٥٩
كرد و آنجا را در تصرف گرفت . سپس به وسيلهء سپاهى كه بر سرش رفت از آنجا بركنده شد و به يعقوب بن عبد الحق ، سلطان بنى مرين پيوست و در خدمت او مقامى ارجمند يافت و اكرام و نيكى ديد . سلطان شهر اغمات را چون طعمه‌اى به اقطاع او داد و مليانى در اغمات بماند . از كارهاى ابو على مليانى يكى آن بود كه گورهاى موحدين را بشكافت و اجسادشان بيرون آورد . اين اعمال سبب خشم سلطان و مردم گرديد بخصوص مصامده همواره در كمين شدند تا او را به سبب اعمالش گوشمال دهند . چون يعقوب بن عبد الحق بمرد ، يوسف بن يعقوب او را براى جمع‌آورى خراج مصامده به ميان ايشان فرستاد . مشايخ مصامده نزد سلطان سعايت كردند كه او اموال خراج را به سود خود پنهان كرده است . چون از او حساب كشيدند صحت اين اتهام به ثبوت رسيد . سلطان او را در بند كشيد و از نظر بينداخت . ابو على مليانى در سال 686 بمرد سلطان [ ابو يوسف يعقوب ] پسر برادر او احمد را به لطف خويش بنواخت و به دبيرى خويش برگماشت . احمد با اين سمت در دستگاه و در زمرهء ياران او باقى ماند . سلطان بر دو تن از مشايخ مصامده على بن محمد بزرگ هنتاته و عبد الكريم بن عيسى بزرگ كدميوه خشم گرفت و پسر خود على امير مراكش را فرمان داد كه آنها را با زن و فرزند و حاشيه به زندان كند . احمد بن مليانى از اين امر به خيال گرفتن انتقام افتاد . نوشتن علامت سلطانى برنامه‌هاى دولتى اختصاص به يك دبير نداشت بلكه هر يك از دبيران چون نامه به پايان مىآمد خود به خط خويش بر آن علامت خاص مىنگاشت . زيرا سلطان به همهء ايشان اعتماد داشت و آنان در نزد سلطان چونان دندانه‌هاى شانه بودند . احمد بن مليانى به پسر سلطان كه امير مراكش بود در سال 697 از زبان پدرش نامه‌اى نوشت حاوى اين فرمان كه همهء مشايخ مصامده را بكشد و آنان را يك چشم برهم زدن مهلت ندهد . آنگاه آن علامت را كه حكايت از تنفيذ حكم سلطان بود بر آن بنگاشت و نامه را مهر نهاد و با بريد بفرستاد و خود به البلد الجديد رفت تا جان خويش برهاند . مردم از اين عمل او در شگفت شدند . چون نامه به پسر سلطان رسيد آن جمع از مصامده را كه در بند كرده بود از زندان بيرون آورد و به قتلگاهشان فرستاد . على بن محمد و عبد الكريم بن عيسى و فرزندانش عيسى و على و منصور و پسر برادرش عبد العزيز را بكشت و اين خبر را به وسيلهء وزير خود براى پدرش فرستاد . سلطان آنچنان به خشم آمد كه فرمان داد در حال وزير را بكشند و بريد روان داشت تا پسرش را بند بر نهاده به زندان برند و از پى ابن مليانى كس فرستاد . جستجو كردند او به تلمسان گريخته بود و بر آل زيان فرود آمده بود و پس از آنكه سلطان دست از محاصرهء اندلس برداشت احمد به اندلس رفت و چنان كه گفتيم در همان سال در آنجا بمرد . از آن روز سلطان ابو يوسف يعقوب نگاشتن علامت را به يكى از پروردگان خويش كه به امانت او وثوق و اعتماد داشت واگذار نمود . اين شخص عبد اللّه بن ابى مدين بود كه از مقربان و خواص او در امور مملكتش بود و از آن به بعد اين شغل تنها ويژهء يك تن
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 259 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى