تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 218

مساهمون:

ص٢١٨
كردند و لشكرگاه از اموال توانگر شد و همچنان منازل و آبادانيها كه بر سر راهشان بود ويران كردند . تا به ساحت قرطبه رسيدند . بر در شهر فرود آمدند . مدافعان شهر از آن سوى باروها به دفاع پرداختند افواج سپاهيان مسلمان به اطراف روان شدند و هر چه از مزارع و روستاها بر سر راه خويش ديدند خراب كردند و به دژ بركونه در آمدند و ارجونه را نيز بگرفتند . آنگاه به جيان شدند و بهرهء آنان نيز از قتل و غارت بدادند . پادشاه مسيحيان همچنان از جنگ تن مىزد و چون يقين كرد كه با ادامهء اين وضع كشورش ويران خواهد شد به صلح گراييد و از امير المسلمين [ ابو يوسف يعقوب ] خواستار صلح شد . امير المسلمين تا به سبب آمدن ابن الاحمر به نزد او ، اكرامش كرده باشد ، انجام اين امور به دست او سپرد . ابن الاحمر نيز بپذيرفت و پس از اجازهء سلطان بر طبق مصلحت به كار پرداخت . و قرار داد صلح بسته شد . امير المسلمين سلطان ابو يوسف از غزاى خويش بازگشت و راه خود به غرناطه افكند . تا ابن الاحمر را به اكرام خويش سرافراز گرداند . آنگاه همهء غنايم را به او داد . امير المسلمين در اول ماه رجب همان سال به جزيره داخل شد و بياسود . آنگاه به پادگانهاى ثغور توجه كرد و چنان كه خواهيم گفت مالقه را در تصرف آورد .

خبر از تملك سلطان ابو يوسف يعقوب بن عبد الحق امير المسلمين شهر مالقه را از دست ابن اشقيلوله

پسران اشقيلوله از رؤساى اندلس بودند و اميد مسلمانان به دفع دشمن . اينان در رياست همانند ابن الاحمر بودند . پسران اشقيلوله دو تن بودند : ابو محمد عبد اللّه و ابو اسحاق ابراهيم . پسران ابو الحسن بن اشقيلوله . ابو محمد شوى دختر ابن الاحمر بود . از اين رو از خواص او به شمار مىآمد و در كارهايش شريك بود . ابن الاحمر همواره از ايشان و پدرشان در مهمات خويش يارى مىخواست تا در برابر ابن هود و ديگر شورشگران مقاومت ورزد . چون قدرت يافت و بر تخت فرمانروايى برآمد آنان را به مقامات وزرا فرا برد و ابو محمد شوى دختر خود را به مالقه و بلاد غربى آن امارت داد ، و ابو الحسن شوى خواهر خود را بر وادى آش و متعلقات آن و پسرش ابو اسحاق ابراهيم را به قمارش و مضافات آن امارت داد . حال بر اين منوال بود ، چون الشيخ ابن الاحمر به سال 671 هلاك شد و پسرش محمد الفقيه به جاى او نشست پسران اشقيلوله به منازعت با او برخاستند . ابو محمد صاحب مالقه پسر خود ابو سعيد را نزد سلطان ابو يوسف يعقوب بن عبد الحق فرستاد . سلطان در اين هنگام در طنجه بود . ابو عبد اللّه بن عقدريل نيز با او بود . سلطان گراميشان داشت و به اكرام فرود آورد . آن دو بازگشتند . ابو محمد اطاعت و بيعت خويش و مردم مالقه را به سلطان اعلام داشت . اين واقعه در