رساند و اين سخن در دل او كارگر افتاد .
چون اين رسولان رسيدند با ديگر عزم او برانگيختند و او را به گردآورى و بسيج سپاه واداشتند . سلطان در ماه شوال سال 673 به طنجه رفت . پنج هزار تن از قوم خود تجهيز كرده بود .
پس نقايصشان بر طرف ساخت و همه را عطا داد و فرزند خود منديل را فرماندهى بخشيد به او منشور و علم داد . از عزفى صاحب سبته خواست كه براى عبور لشكر او از دريا كشتيهايى به دو دهد .
او نيز با بيست كشتى جنگى به قصر الجواز به نزد او رسيد . لشكر از دريا گذشت و در طريف فرود آمد و سه روز بياسود و وارد دار الحرب شد و پيش رفت و سپاهيان بر مرزها و اراضى تاختند و غنايم بسيار حاصل كردند . و بسيارى را كشتند و اسير كردند و بناها را ويران ساختند و هر چه بود برانداختند تا به شريش رسيدند . مدافعان شهر از رويارويى رخ برتافتند و در شهر پناه گرفتند .
فرزند سلطان به جزيره باز گرديد با اموال و اسيران بسيار و اسبان و استران و اسلحهء بىشمار .
مردم اندلس تصميم گرفته بودند كه سال بعد قيام كنند و سپس از آن حادثهء بزرگ بر اهل كفر وارد آمد . خبر به امير المسلمين رسيد آهنگ آن داشت كه خود به تن خويش به جهاد رود ولى از تجاوز يغمراسن به ثغور بلاد خويش ، بيم داشت . پس نواده خود تاشفين بن عبد الواحد را با جمعى از بنى مرين براى پيمان صلح با يغمراسن نزد او فرستاد تا مگر جنگ ميان دو طرف به پايان آيد تا بتوانند به اداى وظيفهء خويش كه جنگ با مسيحيان است پردازند . يغمراسن رسولان سلطان را گرامى داشت و خواست او به مرحلهء قبول آورد . رسولان بنى عبد الواد نيز براى بستن پيمان صلح نزد سلطان آمدند . سلطان از اين پيمان شادمان شد و صدقات داد و شكر خداى به جاى آورد سپس لشكرى از همهء قبايل و جماعات بسيج كرد و مسلمانان را به جهاد فرا خواند . و همهء اهل مغرب را از زناته و عرب و موحدين و مصامده و صنهاجه و غماره و اوربه و مكناسه و همهء قبايل بربر را از مزدوران و مطوعه پيام داد كه به لشكرگاه او پيوندند . و گذار كردن از دريا را آغاز نهاد . در ماه صفر سال 674 از بندر طنجه به كشتى نشست و در ساحل طريف فرود آمد .
بدان هنگام كه سلطان ابن الاحمر از او يارى خواسته و مشايخ اندلس را نزد او فرستاده بود ، سلطان ابو يوسف يعقوب با او شرط كرده بود كه چند شهر در ساحل دريا را به او دهد تا لشكريانش در آنجا فرود آيند . ابن الاحمر نيز رنده و طريف را به او واگذاشت . چون سلطان ابو يوسف به طنجه در آمد ابن هشام كه در جزيرة الخضراء شورش كرده بود به ديدار او شتافت و از دريا گذشت و سلطان را در خارج شهر طنجه ديدار كرد . ابن هشام اظهار اطاعت نمود و سلطان او را بر آن بلاد كه در قلمروش برد امارت داد . رئيس ابو محمد بن اشقيلوله و برادرش ابو اسحاق داماد سلطان ابن الاحمر در همهء كارها تابع و ياور او بودند پدرشان ابو الحسن همان كسى است كه عامل اصلى شورش ابن هود بود و نيز از كسانى كه سبب شد مردم اشبيليه ابن الباجى را براندازند . پس به
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 212
مساهمون: ابن خلدون
ص٢١٢