تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 211

مساهمون:

ص٢١١
با چنان نيروى ضعيفى سخن از آن بلاد گويد دشمن به كلى او را نابود خواهد كرد . اين بود كه با او پيمان صلح بست و از آن اراضى چشم پوشيد . مسلمانان به سواحل دريا پناه بردند تا در پناه راههاى صعب العبور آن خود را از دشمن نگهدارند . ابن الاحمر به شهر غرناطه آمد و در آنجا براى سكونت خويش حصن الحمراء را آن سان كه در جاى خود شرح داده‌ايم - بنا نهاد . در تمام اين احوال همچنان مسلمانان را از آن سوى دريا به يارى خود مىخواند و بزرگان اندلس نزد امير المسلمين ابو يوسف يعقوب بن عبد الحق مىآمدند باشد كه به يارى اسلام و مسلمانان برخيزد و زن و فرزند آنان را از چنگال دشمن برهاند . ولى ابو يوسف گرفتار زد و خورد با موحدين بود . سپس با يغمراسن و پس از آن فتح مغرب و استيلا بر اقطار آن خاطر او مشغول مىداشت . سلطان ابو عبد اللّه محمد بن يوسف بن الاحمر معروف به الشيخ و ابو دبوس بمرد . ابن الاحمر را به هنگامى كه امير المسلمين مغرب را فتح كرد و از كار دشمنش در سال 671 بپرداخت ، به اين دو لقب مىخواندند . بنى مرين به جهاد توجه خاص داشتند و در دل همواره ميل آن داشتند . چون بنى ادريس بن عبد الحق در سال 661 بر سلطان يعقوب بن عبد الحق عصيان كردند و سلطان آنان را به صلاح آورد ، بسيارى از ايشان آهنگ جهاد كردند و از دريا گذشته به يارى مسلمانان اندلس شتافتند از مطوعهء بنى مرين نيز شمارى كثير به آنان پيوستند و لشكرى عظيم با بيش از سه هزار جنگجو به حركت آمد . سلطان سردارى اين سپاه را به عامر بن ادريس سپرد . اينان به اندلس رفتند و بر دشمن ضربه‌هاى سخت زدند . الشيخ ابن الاحمر فرزند خويش محمد را به ولايت‌عهدى برگزيده بود . محمد را بدان سبب كه در ايام پدر به تحصيل علم اشتغال داشت الفقيه مىگفتند . پدر او را وصيت كرده بود كه دست از دامن امير المسلمين ابو يوسف برندارد و براى دفاع از مسلمانان در برابر پادشاه مسيحيان از او و قومش يارى طلبد . چون پدر را به خاك سپردند ، مشايخ اندلس را نزد او فرستاد در اين هنگام سلطان از فتح سجلماسه آخرين فتوح در ثغور مغرب ، باز مىگشت . اينان بيامدند و ماجراى غلبهء دشمن بر مسلمانان را بشرح بيان كردند و گفتند كه چسان مسلمانان و بلاد ايشان را زير پى سپرده‌اند ، سپس از او يارى خواستند . سلطان اين رسولان را گرامى داشت و در حق ايشان نيكى نمود . و اين دعوت خدايى را كه به سوى بهشت راه داشت به زودى اجابت كرد . امير المسلمين ابو يوسف يعقوب از آغاز دوستدار جهاد بود و تا فرصتى مىيافت جهاد را برمىگزيد چنان كه در ايام برادرش امير ابو يحيى وقتى كه در سال 643 مكناسه را گرفته بودند عزم جهاد كرد ولى برادر به او اجازت نداد . ولى ابو يوسف خود با حشم و ياران و پيروانش از ميان عشيره‌اش آهنگ جهاد كرد . امير ابو يحيى والى سبته ابو على بن خلاص را فرمان داد كه مانع رفتن او شود و وسايل گذار از دريا را از او دريغ دارد . چون ابو يوسف به قصر الجواز رسيد ، يعقوب بن هارون الخيرى او را از سفر بازداشت و وعده‌اش داد كه در آتيه اميرى خواهد شد كه مسلمانان را در برابر دشمنانشان يارى