و چون خواست محاصره را رها كند و برود گويى ، خداوند در دلهايشان بيم افكند . يكى از تيراندازان ، بر سر بارو به نام بنى مرين شعار داد . سپاه سلطان بناگاه از باروها فرا رفتند و به شهر در آمدند و با مردم شهر در تاريكى شب جنگ در پيوستند . و بامداد روز ديگر شهر را به جنگ بگرفتند . منادى سلطان مردم را نداى امان داد و آنان را عفو كرد . شهر به تصرف آمد و خاطر سلطان از جانب او آسوده گرديد . آنگاه پسر خود ابو يعقوب يوسف را با سپاهى گران به جنگ عزفى به سبته فرستاد تا او را به اطاعت آورد . عزفى روزى چند مقاومت كرد عاقبت به فرمان آمد و خراجى بر عهده گرفت كه در هر سال بپردازد . سلطان [ ابو يوسف يعقوب ] بپذيرفت و لشكر خود از آنجا بياورد و به پايتخت باز گرديد . سلطان را عزم تصرف سجلماسه و بركندن بنى عبد الواد از آنجا در دل پديد آمد و ما به ذكر آن خواهيم پرداخت . ان شاء اللّه تعالى .
خبر از فتح سجلماسه بار دوم و ورود سلطان به جنگ در آن ديار براى برانداختن بنى عبد الواد و گوشمال منبات از عربهاى معقل
از غلبهء امير ابو يحيى بن عبد الحق بر شهر سجلماسه و بلاد درعه سخن گفتيم سلطان [ ابو يوسف يعقوب ] منشور امارت آن و ديگر بلاد قبله را به يوسف بن يزكاسن داد و فرزند خود ابو حديد مفتاح را با جمعى از مشايخ همراه او كرد . عمر المرتضى [ سلطان موحدين ] وزير خود ابن عطوش را در سال 654 با لشكرى به سجلماسه فرستاد تا آن را باز پس ستاند . امير ابو يحيى به جنگ او شتافت و او را باز پس راند . يغمراسن بن زيان [ سلطان بنى عبد الواد ] نيز پس از واقعهء ابى سليط در سال 655 قصد آن كرد ، بدين اميد كه از جايى كه نيروهاى دفاعى از آن غافلاند به شهر در آيد . ولى اين اميد به نوميدى كشيد و ابو يحيى بر او سبقت گرفت و راه بر او بربست . يغمراسن نيز مأيوس بازگرديد . امير ابو يحيى پس از يك و سال نيم كه منشور امارت آن ديار به نام يوسف بن يزكاسن صادر كرده بود ، يحيى بن ابى منديل بزرگ بنى عسكر را به آن ديار فرستاد و پس از دو ماه محمد بن عمران بن عبله از بنى يرنيان و پروردهء دولتشان را به امارت سجلماسه و نواحى آن منصوب داشت و براى جمعآورى خراج ابو طالب بن الحبسى را نيز همراه او كرد و مصالح سپاه را زير نظر ابو يحيى القطرانى قرار داد و اينان به مدت دو سال بر همين وضع بودند .
چون امير ابو يحيى بمرد و سلطان ابو يوسف به جنگ با يغمراسن و محاصرهء مراكش سرگرم شد قطرانى را هواى استقلال در سر افتاد و در اين باب با برخى از فتنهجويان مشورت كرد . يوسف بن فرج العزفى او را يارى داد و عمار الورند غزانى شيخ جماعت در شهر را بكشتند . آنگاه آهنگ