احمد پرورش يافت و از او علم و دين آموخت . چون پدر بمرد ، مردم شهر به رعايت حق پدر فرزند را گرامى داشتند در مهمات امور خويش به او روى آوردند و در شورا تسليم راى او شدند . ابو القاسم العزنى ، را امارت سبته داد و گفت كه او باستقلال فرمان راند و هيچيك از بزرگان موحدين را به كار او اشراف نباشد . ابو القاسم العزفى به سبته اكتفا كرد و زنداحى را سردارى ناوگان مغرب داد .
اين مقام به فرزندانش به ارث رسيد تا آنگاه كه با ابو القاسم دم رقابت زدند و اين امر سبب شد كه از سبته دور شوند . بعضى از آنها به مالقه نزد بنى الاحمر رفتند و برخى در بجايه به آل ابو حفص پيوستند و هر دو گروه را در آن دو دولت آثارى مشهود است دال بر رياست ايشان . پس از رفتن آنان ابو القاسم العزفى باستقلال در سبته رياست كرد و پس از او اين ميراث به فرزندانش رسيد و ما از اين پس از آنان ياد خواهيم كرد .
طنجه در بيشتر امور تالى و پيرو سبته بود . ابن الامين فرمانرواى آن تابع امارت فقيه ابو القاسم شد . ولى در همان سال سر از فرمان برتافت و به نام ابن ابى حفص خطبه خواند ، سپس خطبه به نام عباسيان نمود و سپس به نام خود . او نيز همانند عزفى كه در سبته دعوى استقلال داشت ، در طنجه دعوى استقلال كرد . چندى به همين حال ببودند . تا بنى مرين مغرب را تصرف كردند و در اكناف آن پراكنده شدند و به ممالك اطراف پنجه افكندند و دژهايش را يك يك بگرفتند . پس از اين وقايع امير ابو يحيى بن عبد الحق و پس از او پسرش عمر بمردند و فرزندان و خويشان و اتباع و حشمشان به ناحيهء طنجه و اصيلا رفتند و در آنجا سكونت كردند و راهها ناامن ساختند و بر مردم سخت گرفتند و آن حوالى همه تاراج كردند . ابن الامين بر عهده گرفت كه اگر به او آسيبى نرسانند ، خراجى معين بپردازد و در عوض آن ناحيه را نگهدارد و راهها امن گرداند . پس دست بدست ايشان داد . آنان نيز براى اداى برخى نيازهايشان به شهر در مىآمدند . سپس غدر كردند و در يكى از روزها سلاحهاى خود را در زير لباسهايشان پنهان نمودند و بناگاه برجستند و ابن الامين را كشتند . در حال مردم به هم برآمدند و همه آنان را كشتند . آنگاه با فرزند ابن الامين بيعت كردند و او پنج ماه حكومت كرد . آنگاه عزفى از دريا و خشكى بر سبته تاخت و بر آن مستولى گرديد . فرزند ابن الامين به تونس گريخت و بر ابو عبد اللّه محمد الستنصر فرود آمد و طنجه در تصرف عزفى ماند و از سوى خود بر آن عاملى فرستاد . و بزرگان شهر و اشراف آن را در امر شورا شركت داد . امير ابو مالك در سال 666 به سبته لشكر آورد . شهر مقاومت ورزيد و او همچنان شهر را در محاصره داشت . تا آنگاه كه سلطان ابو يوسف يعقوب [ مرينى ] بلاد مغرب را در تصرف خود آورد و بر مراكش مستولى گرديد و دولت بنى عبد المؤمن را برانداخت و از كار دشمن خود يغمراسن بپرداخت و آهنگ آن ناحيه نمود تا آن را نيز به قلمرو خويش بيفزايد . سلطان [ ابو يوسف يعقوب ] در حركت آمد و در آغاز سال 672 در طنجه فرود آمد . روزى چند شهر را محاصره كرد
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 206
مساهمون: ابن خلدون
ص٢٠٦