تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 204

مساهمون:

ص٢٠٤
در مشرق ، چون بنى عبد الواد و بنى راشد و مغراوه و پيوستگان به ايشان را از عربهاى زغبه گرد آورده است . يغمراسن در عزم خود پاى فشرد و بزرگى فروخت و از بر آوردن نياز ايشان سر برتافت و با لشكر خويش پيش آمد . دو لشكر در ايسلى نزديكى وجده روياروى شدند . سلطان ابو يوسف لشكر خود تعبيه داده بود و دو پسر خود امير ابو مالك و ابو يعقوب يوسف را بر جناح راست و چپ نهاده بود و خود در قلب ايستاده بود . نبردى سخت در گرفت و در آن فارس پسر يغمراسن با جماعتى از بنى عبد الواد كشته شد . در اين حال مردان جنگجوى مغرب اقصى و قبايل آن و سپاهيان موحدين و بلاد مراكش حمله آوردند و يغمراسن و يارانش روى به فرار نهادند . بيشتر سپاهيان رومى كه در برابر پايدارى سلطان پايدارى ورزيده بودند كشته شدند و سردارشان بيرنبس اسير شد . يغمراسن بن زيان با بقاياى لشكرش براى دفاع از زن و فرزند خود به تلمسان شتافت . سلطان به خيمه‌هاى او گذشت و آنها را آتش زد و لشگرگاهش تاراج كرد و زن و فرزندش به اسارت برد . سلطان ابو يوسف در وجده درنگ كرد تا آن را ويران نمود و باروهايش با خاك راه برابر ساخت . سپس عزم تلمسان نمود و چندى آن را محاصره كرد و به باد غارت داد . آنگاه به اطراف لشكر فرستاد و همه جا را تاراج كرد و مردمش را به اسارت گرفت . در راه كه به تلمسان مىرفت وزيرش عيسى بن ماساى بمرد . او از وزراى كاردان و جنگاوران سلحشور در روز ميدان بود و در اين باب اخبارش مشهور است . هلاكت او در ماه شوال همين سال واقع شد . به هنگامى كه تلمسان را محاصره كرده بود ، محمد بن عبد القوى امير بنى توجين به نزد او آمد . آمده بود تا او را در جنگ با يغمراسن يارى كند زيرا از يغمراسن رنج و خوارى بسيار ديده بود و اكنون يغمراسن را مغلوب مىديد . محمد بن عبد القوى با همهء قبيلهء خود آمده بود تا به سپاه و ساز و برگ خويش بر سلطان ابو يوسف ببالد . سلطان نيز مقدم او گرامى داشت و جمعى سواران را به استقبال او فرستاد . آنان نيز با سلاح تمام به استقبال رفتند تا با آلت و عدت خود بر او ببالند . سلطان با محمد بن عبد القوى چندى به محاصرهء پرداخت و چون شهر به سختى مقاومت ورزيد و مدافعان قوت و شوكتى يافتند ، مايوس شد و مصمم شد كه باز گردد و دست از محاصره بردارد . سلطان ، امير محمد بن عبد القوى و قومش را گفت كه پيش از حركت او از آنجا بروند و شتابان رهسپار بلاد خود گردند ، در ضمن آنان را هداياى گران ارزانى داشت و صد اسب اصيل به او بخشيد و هزار ناقهء شيرده و صلات و جوايز ديگر از خلعتها و جامه‌هاى گرانبها و بسيارى سلاحها و چادرها و پرده‌سرايها و پيادگانشان را بر اسب نشاند . بدين گونه باز گرديدند . سلطان چند روز ديگر درنگ كرد تا آنان به مقام امن خويش در كوهستان وانشريش رسيدند زيرا بيم آن داشت كه اگر تنها رهايشان كند يغمراسن فرصتى يابد و بر آنان تازد . سلطان ابو يوسف يعقوب رهسپار فاس شد و در آغاز سال 671 به شهر در آمد . پسرش ابو مالك
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 204 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى