تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 203

مساهمون:

ص٢٠٣
نيروى دفاعى اندلس ناتوان شده بود و دشمن نيرومند در مرزها مترصد بلعيدن آن بود . اينان كه هنوز داراى خوى بدويت بودند با شهامت و صرامت تمام به غزو دشمن شدند و جمعيت مسلمانان ناتوان آن ديار را برانگيختند و در رياست با امير اندلس دم رقابت زدند . او نيز امور جنگى و فرماندهى جنگجويان به ايشان وا گذاشت و آنان را در جمع‌آورى خراج شريك ساخت و نامشان در ديوانهاى عطا ثبت كرد و تا اين زمان اين وضع بر دوام است . و ما در اخبار خويشاوندان از آنان ياد خواهيم كرد . سپس سلطان را عزم غزو تلمسان در سر افتاد و ما به شرح آن خواهيم پرداخت . ان شاء اللّه تعالى .

خبر از حركت سلطان ابو يوسف يعقوب به تلمسان و نبرد او با يغمراسن و قوم او در ايسلى

چون ابو يوسف يعقوب بن عبد الحق بر بنى عبد المؤمن غلبه يافت و مراكش را بگرفت و در سال 668 بر دولت ايشان مستولى گرديد به فاس باز گرديد . در آنجا آتش كينهء يغمراسن و بنى عبد الواد در دلش زبانه كشيد و ديد كه واقعهء تلاغ آنچنانكه بايد دلش را خنك نساخته و آتش كينه او را خاموش ننموده است . پس آهنگ جنگ ايشان نمود . اينك با تصرف بلاد مغرب و استيلا بر دولت و سلطنت آن ديار براى ريشه كن ساختن يغمراسن سپاه بيشترى در اختيار داشت . سلطان در بيرون شهر فاس لشكرگاه بر پاى ساخت و پسر و وليعهدش ابو مالك را با جمعى از وزرا و خواص براى گرد آوردن سپاهى به شهرها و ضواحى و به ميان قبايل عرب و مصامده و بنى ورا و غمره و صنهاجه فرستاد و بقاياى لشكر موحدين را نيز به لشكرگاه خويش فرا خواند و پادگانهاى شهرها و سپاهيان رومى را به صفوف لشكر خويش پيوست و لشكرى عظيم آماده پيكار ساخت . سلطان در سال 670 به جنبش در آمد و در ملويه درنگ كرد تا همهء لشكر برسند . عربهايى از قبايل جشم كه در تلمسان مىزيستند چون : سفيان و خلط و عاصم و بنى جابر و پيوستگانشان از اثبج و قبايل ذوى حسان و شبانات از معقل ساكنان سوس اقصى و قبايل رياح اهل ازغار و هبط بيامدند . سلطان [ ابو يوسف يعقوب ] سپاه خود عرض داد و مراكب خويش تعبيه داد . گويند شمار سپاهيان او به سى هزار تن مىرسيد . سلطان رهسپار تلمسان شد . چون به انكاد رسيد ، رسولان ابن الاحمر بيامدند . همچنين رسولان مسلمانان برسيدند و براى دفع دشمن از او يارى خواستند و استغاثه نمودند . سلطان را رگ همت بجنبيد كه به جهاد رود و مسلمانان را در برابر دشمنشان يارى دهد . سلطان به صلح با يغمراسن متمايل شد . بزرگان ملك نيز راى او صواب شمردند ، زيرا جهاد با دشمن را ضروريتر مىدانستند . سلطان جماعتى از مشايخ را برگزيد كه مقدمات اين آشتى فراهم آوردند . آنان به نزد يغمراسن رفتند . او را در بيرون تلمسان ديدند آمادهء پيكار شده و قبايل زناته و اهل ممالك خود را