تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 202

مساهمون:

ص٢٠٢
سراسر اقطار آن استيلا يافت . سپس خود به بلاد درعه رفت و در آن نبرد مشهور بر مردم شهر پيروز گرديد . پس از دو ماه از جنگ باز گرديد . آنگاه به سراى خود در فاس باز گرديد . مراكش و اعمال آن را به محمد بن على از كبار اولياى خود داد . اين مرد از طبقهء وزرا بود و مادر باب او و عشيره‌اش سخن خواهيم گفت . او را در قصبهء مراكش فرود آورد و نظر در مصالح اعمال آن ديار را به او وا گذاشت . آنگاه به پايتخت خود روان شد و در سلا بياسود . اخبار فرزند او را از اين پس ياد خواهيم كرد . ان شاء اللّه تعالى .

خبر از برگزيدن سلطان ابو يوسف يعقوب ، پسر خود ابو مالك را به ولايت‌عهدى و خروج فرزندان برادرش ادريس بر ضد او و فرستادن سلطان ايشان را به اندلس

چون سلطان [ ابو يوسف يعقوب ] از رباط الفتح به سلا آمد و در آنجا بياسود ، بيمار شد و به تبى سخت گرفتار آمد . چون شفا يافت قوم خود را گرد آورد و عبد الواحد ابو مالك فرزند بزرگ خود را كه در او شايستگى مىديد به ولايت‌عهدى برگزيد و براى او بيعت گرفت . ياران نيز اطاعت خويش از او اعلام داشتند . خويشاوندانش ، و فرزندان برادرانش عبد اللّه و ادريس از اين انتخاب خشنود نبودند و از آنجا كه عبد اللّه و ادريس بزرگترين فرزندان عبد الحق بودند بر آن بودند كه فرزندان آن دو بعد از ايشان بدين امر سزاوارترند . از اين روى با آنكه همگان با ابو مالك بيعت كرده بودند آنان به كوهستان علودان از جبال غماره كه آشيانهء خلافشان بود روى نهادند . اين واقعه در سال 669 اتفاق افتاد . رياستشان در آن روزگار با محمد بن ادريس و موسى بن رحو بن عبد اللّه بود . فرزندان ابو عياد بن عبد الحق نيز با آنان هماواز شده خروج كردند . سلطان ابو يوسف ، پسر خود ابو يعقوب يوسف را با پنج هزار سپاهى به جنگشان فرستاد . ابو يعقوب ايشان را محاصره كرد . برادرش ابو مالك نيز با سپاه خود به ياريش آمد . مسعود بن كانون شيخ سفيان نيز همراه او بود . ابو يوسف هم از پى فرزندان بيامد و در تافركا لشگرگاه زدند و سه روز جنگ در پيوستند . در اين نبرد منديل بن ورتطليم كشته شد . و ديگران كه خود را در محاصره ديدند امان خواستند . سلطان امانشان داد و چون تسليم شدند و كينه از دلشان بيرون شد ، با او به پايتخت آمدند و از او خواستند كه اجازت دهد به تلمسان روند ، زيرا به سبب كارى كه كرده‌اند شرمنده هستند و چون سلطان اجازت داد به كشتى نشستند و رهسپار اندلس شدند . از آن ميان عامر بن ادريس از آنان جدا شد و چون لطف سلطان را در حق خود مشاهده كرد به تلمسان رفت و پس از پيكار سلطان در تلمسان - چنان كه هم اكنون مىگوييم - به نزد قوم خود باز گرديد . فرزندان ادريس و عبد اللّه و پسر عمشان عياد به اندلس در آمدند . و اين به هنگامى بود كه
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 202 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى