تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 162

مساهمون:

ص١٦٢

از سر گرفته شدن رقابت ميان فرزندان سلطان ابو حمو

رقابت ميان فرزندان سلطان ابو حمو در نهان بود ، زيرا پدرشان آنان را به دوستى و مدارا دعوت مىكرد . چون از تعقيب بنى مرين بيرون آمدند و به تلمسان باز گرديدند ، اين رقابت نهانى به دشمنى آشكار بدل شد . ابو تاشفين پدر را متهم كرد كه با برادران بر ضد او همدستى مىكند و تصميم گرفت كه از فرمان پدر سر برتابد . سلطان از اين امر خبر يافت و به سوى ناحيهء بطحاء در حركت آمد و چنان نمود كه براى اصلاح حال عربها و ديدار با پسرش منتصر به مليانه مىرود تا از آنجا به الجزاير رود و آنجا را پايتخت خود سازد . پس فرزند خود ابو تاشفين را در تلمسان نهاد و او را سوگند داد كه از نيكخواهى سر برنتابد . موسى بن يخلف كه از نهفت كارها آگاه بود بر حسب عادت خويش خبر به ابو تاشفين رسانيد . ابو تاشفين چون بشنيد شتابان از تلمسان بيرون آمد و با جمعى از سپاهيان كه با او بودند از پى پدر براند و او را در حوالى بطحاء پيش از آنكه به منتصر رسد بديد و از خبرى كه يافته بود خشمگين زبان اعتراض بگشود . سلطان سوگند خورد كه آنچه گفته‌اند دروغ است و او را راضى ساخت كه باز گردد و همه باز گشتند .

خلع سلطان ابو حمو و فرمانروايى پسرش ابو تاشفين و دربند كشيدن او پدر را

چون سلطان از بطحاء باز گرديد و از رفتن نزد منتصر مأيوس شد ، براى رهايى خويش راهى ديگر يافت بدين طريق كه يكى از دولتمردان خود را معروف به على بن عبد الرحمان بن الكليب در نهان بخواند و اموالى گران در نزد او به وديعت نهاد كه هر گاه بدان نيازش افتد از او بستاند . سپس منشور امارت الجزاير به او داد تا او به الجزاير رود و خود نيز به او پيوندد . موسى بن يخلف از اين ماجراى نهانى آگاه شد و به ابو تاشفين خبر داد . ابو تاشفين كسانى را از پى على بن عبد الرحمان بفرستاد تا او را كشتند و آن اموال و نامه‌ها بستند و بياوردند . از آن نامه‌ها دريافت كه پدر و برادران در كمين او هستند از اين رو پرده از چهرهء امر برگرفت و بامدادان به كاخ پدر رفت و نامه به او نشان داد و زبان به سرزنش او گشود . موسى بن يخلف از نزد او بگريخت و به ابو تاشفين پيوست و پسر را بر ضد پدر برانگيخت . تا يك روز به قصر در آمد و پدر را از فرمانروايى خلع كرد و در يكى از حجره‌هاى قصر بنشاند و بر او موكلان گماشت تا هر چه اموال و ذخاير داشت از او بستدند . سپس او را به وهران فرستاد و در آنجا در بند كشيد . آنگاه همهء برادرانش را كه در تلمسان بودند بند بر نهاد . اين واقعه در پايان سال 788 بود . خبر به مليانه به منتصر و ابو زيان و عمير رسيد ، به قبايل حصين پيوستند و از آنان پناه خواستند . پناهشان دادند و به كوهستان تيطرى