بود ، به ميراث برده بودند . ملوك مغرب هم راه و روش اسلاف خود را در پيش گرفتند و از رأى و رويت او پيروى مىكردند . چون برادرش ابو بكر نزد او رفت و از پادشاه مغرب لشكر خواست و او را از زندانى شدن برادر ديگرش محمد آگاه نمود از تصميمات او نكوهش كرد و برادر خود ابو بكر و مشيخهء قومشان را كه از بنى مالك بودند نزد سلطان عبد العزيز بن سلطان ابى الحسن فرستاد . سلطان عبد العزيز از فتح جبل هنتاته مىآمد او در اين سفر جنگى بر عامر بن محمد بن على كه با او بر سر منازعت بود ظفر يافته بود . در راه با او ديدار كرد و احسان و اكرام ديد و از او خواست براى يارى برادرش اقدامى كند سلطان نيز اجابت كرد . اينان سلطان را به گرفتن تلمسان و بلاد ماوراى آن ترغيب كردند . اين پيشنهاد به سبب كينهاى كه از سلطان ابو حمو در دل داشت موافق طبع او افتاد و عازم تلمسان شد و زمام كارها به دست و نزمار داد و در خارج شهر لشكرگاه ساخت . و براى جمع آورى لشكر ، كسانى را به اطراف فرستاد . چون لشكر گرد آمد پس از اداى مراسم قربانى عيد قربان سال 771 به راه افتاد . خبر به سلطان ابو حمو رسيد . در بطحاء لشكرگاه زده بود . شتابان به تلمسان باز گرديد . ياران خويش را فرا خواند ولى آنان از او روى گردانيدند و به ملك مغرب سلطان عبد العزيز گرايش يافتند . ابو حمو تصميم گرفت كه به نزد بنى عامر رود و در غرهء ماه محرم سال 772 به نزد ايشان رفت . سلطان عبد العزيز در روز عاشورا وارد تلمسان شد .
و نزمار بن عريف را فرمان داد كه لشكر در پى او برد . سلطان وزير خود ابو بكر بن غازى بن الكاس را فرستاد و او به بطحاء رسيد . در آنجا و نزمار نيز به دو پيوست . همهء عربها را در سپاه خود بسيج كرده بود . شتابان از پى ابو حمو و بنى عامر روى به راه نهادند . آنان از راه جدا افتاده بر دواوده فرود آمده بودند . سلطان عبد العزيز در آن هنگام مرا فرستاد كه آنان را به فرمانبردارى او وادار سازم و از هماهنگى با بنى عامر و سلطانشان باز دارم . همچنين فرج بن عيسى بن عريف را به ميان قبيلهء حصين فرستاد تا ترتيب فرمانبردارى ايشان بدهد و ابو زيان را به حضرت سلطان فرا خواند تا بگويند كه پيمان با او را شكستهاند .
ما همه نزد ابو زيان رفتيم . يارانش از او دور شده بودند و او به فرزندان يحيى بن على بن سباع كه از دواوده بودند ، پيوسته بود . من نيز به نزد ايشان رفتم و آنچنانكه خواست و خشنودى سلطان بود احترام شأن و مقام آنان را رعايت كردم و آنان را از ابو حمو و بنى عامر بر حذر داشتم مشايخ ايشان نزد و نزمار و وزير ابو بكر بن غازى آمدند و آن دو را به راه او دلالت كردند . و شتابان برفتند .
بيوت ايشان در دو سن بود كه در آنجا فرود آمده بودند . اين مكان در پايان عمل زاب بود ، در جانب غربى . پس جماعاتشان پراكنده شد و همهء لشكرگاه سلطان ابو حمو به غارت رفت و هر چه اموال و امتعه و چارپا بود همه تاراج شد . بقاياى ايشان به مصاب گريختند و لشكرها از آنجا بازگشتند و راه قصور بنى عامر در پيش گرفتند . اين قصور در جنوب جبل راشد بود در جايى كه
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 149
مساهمون: ابن خلدون
ص١٤٩